Long live free and united Balochistan

Long live free and united Balochistan

Search This Blog

Translate

سناریوی وزارت اطلاعات در پرونده چاه جمال ایرانشهر / 9 سال پیش در چنین روزی 21 فروردین

سناریوی وزارت اطلاعات در پرونده چاه جمال ایرانشهر / 9 سال پیش در چنین روزی 21 فروردین
ساعت 3 سحرگاه 22 آذر ماه سال 86 در مدرسه دینی دارالفرقان واقع در چاه جمال ایرانشهر درس می خواندم که ماموران وزارت اطلاعات به مدرسه ریختند و مولوی عبدالقدوس ملازهی امام جمعه اهل سنت چاه جمال ایرانشهر، را با شکستن درب اتاق خوابش با حرمت شکنی و بازداشت از روی تخت خوابش با لباس خواب، و ما و چند نفر دیگر از طلبه ها و اساتید مدرسه دینی منجمله مولوی یوسف سهرابی را بازداشت کردند.
پس از بازداشت ساعتی بعد درگیری های هم در آن منطقه گزارش شد که عکس های درگیری را چند روز بعد در بازداشتگاه وزارت اطلاعات زاهدان و از بازجویم دیدم و تا آن موقع نمی دانستم برای چه بازداشت شده ام.
 سه روز در بدترین شرایط ممکن در وزارت اطلاعات ایرانشهر شکنجه شدیم که شما "تروریست" هستید و باید "اعتراف" بکنید.
 پس از آنکه جز جواب "نه" به اتهامات بی اساسی که گاهی با تکرارش خنده مان میگرفت مواجه شدند ، به زاهدان منتقلمان کردند وقتی می گویم زاهدان باید بدانید که حتما سناریویی در راه است که باید به آنجا منتقل می شدیم. در زاهدان، 23 روز مجموعا تحت شکنجه های روحی و جسمی قرار گرفتیم. از تخت معجزه (به اصطلاح آنها) تا شوک های برقی ، مشت و لگد در سر و شکم و دست و پا به همراه ضربات شلاق و فحش به هر آنچه اعتقاد و باور داشتیم.
هنوز هم فریاد های شهید مولوی عبدالقدوس ملازهی و شهید مولوی یوسف سهرابی در گوشم طنین اندازند. فریاد هایی که در آن هنگام، وقت شنیدن جز اشک های گرمی که در تک سلولی بر روی چهره ما می نشست کاری از دستمان بر نمی آمد.
من هیچ گاه در زندگیم گمان نمی کردم حاکمیت جمهوری اسلامی که همیشه در چهره مامورانش "نوعی لبخند" می دیدم اینقدر "بی رحم" و سنگدل باشند که یک روحانی و عالم اهل سنت که بیرون از بازداشتگاه بر منبر بالا می رود و مردم را به خوبی ها دستور می دهد و در مقابل بدی ها و فساد جامعه به نصیحت و خیرخواهی می پردازد روحانی که در برابرش خودشان را خم می کردند و می گفتند: حاجی آقا امری باشه در خدمت شما هستیم! ، را آنقدر شکنجه کنند که از خود بی خود شود.
در تک سلولی بازداشتگاه که باشی از دنیا با همه شلوغی و از همه خبرها با همه تب و تابش بی خبر می شوی. زمان و تاریخ را هم چه بسا ممکن است از دست بدهی، در آن تنگنا چقدر ایمانمان قوی شده بود. تنها کسی که به سمتش خیره بودیم یک یاور بود و بس، الله.
 از همان روز اول که وارد بازداشتگاه وزارت اطلاعات زاهدان شدیم "چشم بند" داشتیم تا روزی که آزادمان کردند. اما...
اما آنچه برای غریب بود متوجه شدم که 1. از همان روزهای ابتدایی که این دو عزیز شهید را به تک سلولی های زاهدان آورده بودند هیچ گاه به آنها نمی گفتند "چشم بند" بزنید و در نگاه کردن به شکنجه گر و ماموران مخفی وزارت اطلاعات آزاد بودند.
2. وقتی هم که به دادگاه فرمایشی مسخره ایی که برایمان تشکیل دادند، که برای ما (بقیه همراهان پرونده) نه از وکیل خبری بود و نه شاهد و نه دفاعیه ای خاص.... و فقط دیدیم که برای دو روحانی شهید وکیل تسخیری گرفته اند وکیلی که در صحن دادگاه برای اولین بار موکلش را می دید و موکلانش با چشمانی کنجکاو به آن به اصطلاح وکیلشان می نگریستند
3. و وقتی دیدیم که ما را برای عکس برداری و پرونده سازی (همانگونه که مرسوم بود متهمان را از بازداشتگاه وزارت اطلاعات زاهدان به زندان زاهدان ببرند و عکس برداری کنند) نبردند. فهیمدیم. فهیمدیم که سناریویی در کار است. فهمیدم که کل سناریو این بازداشت ها از روز اول نوشته شده است. نوشته شده است که دو روحانی اهل سنت ( باید حکم اعدام دریافت کنند) و بقیه را برای اینکه بگویند، بی گناهان آزاد شدند و گناه کاران اعدام، (حکمی جهت آزادی بدهند).
همانگونه هم شد. در کمتر از 50 روز ما 66 نفر ازاد شدیم و در شبکه های استانی همزمان با پخش کردن اعترافات اجباری از رافت نظام گفتند و دو روحانی اهل سنت را کمتر از 4 ماه اعدام کردند و از ایستادگی نظام در برابر "تروریست" گفتند.
تروریست واقعی را همانجا فهمیدم، کسی که میزد ، می ترساند، به زور اعتراف می گرفت، تهدید می کرد، گاهی هم التماس می کرد.... همه و همه برای اینکه به "اهدافی" از پیش تعیین شده خود برسد. حتی اگر برای این هدف ده ها نفر هم نابود شوند.
از آن روز که آزاد شدم با خدا عهد کردم که باید برای بیداری مردم بلوچستان گام نهم. با وجدانم قرار بستم که در برابر ظلم آرام ننشینیم. "قلمم" را با جوهر "اعتدال" و "حقیقت" پر کردم... تمام عواقب این راه پر مخاطره را به جان خریدم، و ایستاده ام تا خدا چه بخواهد. در این راه به اذن الله هر چقدر فشار ها بیشتر شود عزمم راسخ تر می شود که این مسیر را تا به آخر بپیمایم.
 یا در این راه بمیرم یا به اهدافی که مردم مظلوم بلوچستان در سر می پرورانند برسم.
#حبیب_الله_سربازی
8 خرداد  1394