آزادی در فلسفه سیاسی
احمد رضا طاهری
دانشجوی دکتری علوم سیاسی
آزادی، به مجموعه آزادی های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، مذهبی، آکادمیک، شخصی، و آزادی عقیده اطلاق میشود که به موجب آن یک فرد یا گروهی از مردم یا اتباع یک کشور از ممانعتهای تنگ نظرانه و تعصب آمیز گروه حاکم آزاد باشند.
آزادی، مانند سایر تئوری های سیاسی دیگر چون "عدالت" و "برابری" امریست کاملا نسبی که هر نظام ارشد سیاسی (حکومت)، آن را بر اساس ایدئولوژی خاص خود تفسیر میکند. آزادی که در یک نظام لیبرال وجود دارد با آزادی که در یک رژیم دیکتاتوری وجود دارد و با آزادی که در یک سیستم دینی وجود دارد، متفاوت است.
از دیدگاه یک نظام مذهبی توتالیته، فرم آزادی که در یک نظام لیبرال وجود دارد معمولا نوعی بی بند و باری تلقی میشود و نه آزادی. همچنین از نقطه نظر یک سیستم لیبرال غربی، فرم آزادی که در یک حکومت دینی وجود دارد را نمیتوان آزادی به مفهوم استاندارد دانست. دلیل چنین مغایرتی آن است که هر یک از این نظامها آزادی را از دیدگاههای مختلف تعریف میکنند. تفاوت اساسی بین این دو نظام در آن است که آزادی که در یک حکومت لیبرال توسعه یافته وجود دارد حاصل تجربه، تفکر و منطق بشری میباشد، درحالیکه نوع آزادی که در یک نظام سیاسی دینی در حال توسعه وجود دارد را نتیجه تدبیر و قانون الهی تعبیر نموده اند و نه اندیشه انسانی.
حد و حدود آزادی و نوع و فرم آن بایستی بر اساس توافق و تفاهم و درک کلی بین جامعه و حکومت صورت گیرد، چرا که هر جامعه ای دارای ذهنیت خاص و ساختار اجتماعی سیاسی مخصوص به خود میباشد، در نتیجه مسائلی که در یک جامعه خوب بشمار میروند در جامعه ای دیگر شاید بد دانسته شوند مانند آزادی شخصی زنان در کشوری چون ایالات متحده آمریکا و در کشوری دیگر چون عربستان سعودی. بنابراین، هر جامعه ای تفسیر خاص خود را از آزادی بیان میکند. آزادی بایستی بر اساس بافت اجتماعی، نوع ایدئولوژی حاکم و ساختار حکومتی، و یا به عبارت دیگر بر اساس نوع قرارداد اجتماعی بین مردم و حکومت تعریف و قابل اجرا باشد، اما چنین پدیده ای نباید بدین مفهوم باشد که دیگرانی که از لحاظ اندیشه در اقلیت بوده و با کل مخالف بوده حقوق و آزادی شان پایمال گردد، بلکه تا حدی که مصلحت ایجاب میکند و منافع کل در خطر نباشد بایستی از آزادی برخوردار باشند.
جان استوارت میل درباره آزادی مینویسد "زن و مرد باید آزاد باشند و از آزادی خود لذت ببرند، اما چنین آزادی نباید موجب ضرر و زیان و مزاحمت برای دیگران شود." درباره آزادی، برلین، فیلسوف سیاسی مشهور انگلیسی که خود هوادار لیبرالیسم سکیولار بوده در کتابی تحت عنوان four essays on liberty یا "چهار مقاله راجع به آزادی" به حمایت از آزادی منفی (آزادی از چه) برخاسته است. وی بین آزادی منفی و آزادی مثبت (آزادی برای چه) فرق میگذارد و دومی را خطا میداند. وی درباره آزادی مثبت بدبین است و میگوید همین نوع آزادی است که سرانجام باعث میشود تا کشورهای دیکتاتوری مطلقه چون آلمان نازی و شوروی از چنین مفهومی (آزادی مثبت) استفاده سوء نموده و رژیمهای خود را توجیه کنند، زیرا که آزادی مثبت شرایطی را فراهم میسازد تا حکومت بتواند در مسائل مردم دخالت نماید، چنین سیاستی تدریجا موجب پیشروی دخالتهای دولت در امور مختلف مردم میگردد که آن خود منجر به نوعی نظام استبدادی میگردد.
حامیان آزادی منفی بر این اعتقادند که مردم بایستی از موانع آزاد باشند و آزادانه عمل نمایند، در حالیکه حامیان آزادی مثبت معتقدند که آزادی انسان بایستی تحت کنترل باشد. در هر صورت، تئوری برلین مورد انتقاد فیلسوفان سیاسی دیگر چونGerald Maccallum فیلسوف آمریکایی، قرار گرفته است.
آدام سفیفت در کتاب خود "فلسفه سیاسی" به تفسیر از آزادی مثبت و منفی و به حمایت از آزادی مثبت میپردازد. وی به "آزادی مثبت" با نگرشی مثبت مینگرد و سعی میکند تا فرق بین آزادی منفی و آزادی مثبت را بر اساس سه مورد کلی به شرح ذیل توضیح دهد.
یک، آزادی قابل اجرا (موثر) که آن را همان آزادی مثبت نیز مینامد در مقابل آزادی صوری یا همان آزادی منفی: فرق این دو آزادی در این است که در نوع اول (آزادی قابل اجرا)، آزادی امری است عملی و فرد میتواند بدون محدودیت آن را انجام دهد و از این آزادی لذت ببرد، مثلا هیچ قانونی در دنیا وجود ندارد که بگوید افراد فقیر حق مسافرت هوایی ندارند اما افراد غنی میتوانند سفر هوایی کنند. هر چند که چنین قانونی وجود ندارد اما فرد فقیر نمیتواند مانند یک فرد ثروتمند با هواپیما سفر کند زیرا که موقعیت مالی وی چنین اجازه ای را به وی نمیدهد و بنابراین فرد فقیر از چنین آزادی به طور عملی محروم میباشد و نمیتواند از آزادی خود استفاده نماید، در حالیکه موقعیت مالی شخص ثروتمند آزادی وی را عملی شدنی میداند و او مانند یک فرد فقیر دارای آزادی صوری نمیباشد.
دو، آزادی بعنوان "استقلال" که آزادی مثبت تعبیر شده است در مقابل آزادی بعنوان "هرچه که فرد بخواهد انجام دهد" یا همان آزادی منفی: استقلال یعنی خود فرمانروایی. در اینجا آدام سفیفت مینویسد بیایید مقایسه ای انجام دهیم بین فردی که فاقد دانش، تربیت و سواد است با شخصی که دارای تربیت صحیح و مطالعات کافی میباشد. شخصی که دارای مطالعات است قطعا آگاه تر است از فردی که فاقد مطالعات باشد. مثلا فرد آگاه دارای مهارت و تجربه است که در کلیه ابعاد زندگی بهتر از فرد ناآگاه با مشکلات مواجه و غلبه پیدا میکند. قطعا یک فرد آگاه نسبت به یک فرد ناآگاه دارای استقلال بیشتری است، چرا که استقلال وی ناشی از آگاهی است، و شخصی که دارای استقلال بیشتری باشد از آزادی خود بطور آگاهانه استفاده میکند و بنابراین آزادتر است از یک فرد ناآگاه. یک شخص ناآگاه زمانی که در مقابل وضعی دشوار و یا مسئله ای غیر قابل حل قرار میگیرد در انتخاب گزینه صحیح دچار مشکل میگردد. در شرایطی که گزینه غلط را انتخاب کند با مشکلات جدید دیگری مواجه میشود که چنین مسئله ای وی را بیشتر دچار محدودیت و اسارت میکند.
سه، آزادی به عنوان "مشارکت سیاسی" که در اینجا منظور همان آزادی مثبت است در مقابل "عدم مشارکت سیاسی" که منظور همان آزادی منفی است: از طریق مشارکت سیاسی مردم به حقوق خود و قوانین حکومت خود آگاه میشوند. همچنین مشارکت سیاسی باعث میشود که مردم سرنوشت خویش را خود تعیین کنند و آلت دست گروههای سودجو و بیگانگان فرصت طلب قرار نگیرند. مشارکت سیاسی انسان را از نوع قراردادی که با حکومت صورت گرفته است آگاه میسازد. مشارکت سیاسی باعث میشود تا مردم بدانند که وظیفه و مسئولیت اصلی افرادی چون نمایندگان چیست، در حالیکه عدم مشارکت مردم در مسائل سیاسی و اجتماعی باعث میشود تا آنانی که در راس قدرت قرار دارند از بی اطلاعی مردم آگاهانه یا ناآگاهانه استفاده نموده و در جهت منافع شخصی خود سوق داده شوند. در واقع، از طریق مشارکت سیاسی مردم به نوعی آگاهی دست میابند، آنها میتوانند مسائل را درک کرده و در تعیین قوانین بصورت مستقیم یا غیر مستقیم نقش ایفا نمایند و زیر چتر قوانین خود آزادانه زندگی کنند. ژان ژاک روسو در این خصوص میپرسد، چگونه ممکن است که مردم زیر چتر چنین قوانینی زندگی کنند اما باز هم خود را مردمی آزاد بدانند؟
روسو در پاسخ به سوال خود مینویسد، خود قانون منبع آزادی است. قانون میتواند آزادی مردم را محدود کند تا آزادی مردم را توسعه دهد. بعنوان مثال، قانونی که علیه قتل صادر شده است باعث میشود که فردی چون من این آزادی را نداشته باشد تا فردی دیگر را به قتل برساند، و این امر موجب میشود که فرد دومی به قتل نرسد و آزاد باشد. لذا قانون میگوید من آزاد نیستم که کسی را به قتل برسانم، اما همین قانون دوباره آزادی مرا توسعه داده است، چرا که لغو مجازات قانونی علیه قتل سبب به قتل رسیدن من از جانب دیگران را شامل خواهد شد. رسو در ادامه مینویسد مهمترین نوع آزادی آن است که انسان به قانونی احترام بگذارد که خود آن را تجویز کرده است.
عدم مشارکت سیاسی موجب میشود تا مردم نسبت به سیاست بی تفاوت و ناآگاه باشند. در کشوری که مردم مشارکت سیاسی ندارند و قدرت به طور مطلق در اختیار گروه خاصی از مردم یا یک فرد قرار دارد، کلیه مسائل بوسیله حاکمیت دیکته میشود. در چنین حالتی شاید مردم در رفاه کامل بسر برند و نیازی به شرکت در سیاست را لازم ندانند، اما چنین وضعیتی را نمیتوان حالتی طبیعی دانست بلکه شکل مصنوعی و موقتی دارد که سرنوشت مردم صرفا بستگی دارد به اراده حاکمیت، در حالیکه نظامی که دارای فرهنگ مشارکت سیاسی است از ساختاری پایدار ساخته شده و آلت دست رهبران قرار نمیگیرد، بلکه رهبران را مجبور به اطاعت از سیستم خواهد نمود.
آدام سفیفت معتقد است که دخالت بجای دولت میتواند پدید آورنده آزادی مثبت باشد. وی معتقد است که دولت میتواند شرایطی را فراهم نماید تا مردم به آزادی مثبت دست یابند، مثلا قرار دادن امکانات ویژه برای افراد فقیر جهت تحصیل و یا تجویز قوانینی که کلیه اتباع یک کشور به طور مساوی از آن برخوردار شوند، بعنوان مثال در هند قدیم زمانی که مردی فوت میکرد، همسر وی را نیز میبایست همراه جسد شوهر می سوزاندند. چنین سنتی در هند سالها وجود داشته ولی در نهایت دولت چنین سنتی را از بین میبرد تا آزادی زنان را بازگرداند. بنابر تئوری فوق، آدام سفیفت معتقد است که آزادی مثبت موجب میشود تا انسان نه تنها میتواند آزادی خود را به اجرا در آورد بلکه از طریق چنین آزادی بشر به نوعی آگاهی برتر دسترسی پیدا میکند و مسائل را بهتر از دیگران تشخیص میدهد. وی آزادی منفی را نوعی آزادی ظاهری و سطحی میداند. اما حامیان آزادی منفی تعبیری دیگر از آن دارند. آنها معتقدند که دولت نباید در مسائل مردم دخالت کند و بایستی نقش محدودی داشته باشد، زیرا که اصل آزادی آن است که کسی در مسائل مردم دخالت نکند و بایستی آنها آزاد باشند. آنها معتقدند که در آزادی منفی اقتصاد آزاد است و زمانی که اقتصاد آزاد است کشور به سوی رقابت اقتصادی و توسعه پیش میرود، در حالیکه در آزادی مثبت از آنجائیکه به حکومت اجازه دخالت در اقتصاد داده میشود، دولت اقتصاد را در انحصار قرار میدهد، در نتیجه انگیزه و نوآوری اقتصادی در بخش خصوصی کاهش پیدا میکند و چنین روندی باعث عدم توسعه میگردد.
گروهی دیگر که نرم افزار ذهنی آنان ساختاری مذهبی دارد اهمیتی به منفی بودن و مثبت بودن آزادی نمی گذارند و چنین مسئله ای را از دیدی متفاوت بررسی و به گونه های دیگر تفسیر میکنند، مثلا علمای اسلامی آزادی انسان را محدود به اراده الهی میدانند و معتقدند که آزادی های شخصی و عقیدتی و اجتماعی بشر میبایست تحت قوانین مذهبی و دینی صورت گیرد و بس.
در واقع، فرم های مختلف آزادی مانند آزادی مثبت و آزادی منفی مشکلات و محدودیت های خاص خود و همچنین نکات مثبت و منفی مخصوص به خود را دارند و نمیتوان چنین آزادی هایی را به طور مطلق در دنیای معاصر و در نظامهای گوناگون امروزی تعریف نمود. در بسیاری از کشورهای توسعه یافته اروپای غربی و آمریکای شمالی مقوله آزادی مخلوطی شده است از جنبه های مفید آزادی منفی و آزادی مثبت، مثلا در بسیاری از کشورهای فوق از دخالت دولت در امور اقتصادی تدبیرانه کاسته شده است، اما جنبه های دیگر آزادی مثبت چون مسائل فرهنگی و اجتماعی همچنان برقرار است. امروزه چنین نظامهایی به طریقی عمل میکنند که موجب شده تا تفاوتهای آزادی مثبت و آزادی منفی بسیار کمرنگ جلوه داده شود. از سوی دیگر، بکارگیری هر یک از آزادی های منفی و مثبت در بسیاری از کشورهایی که اساس نظام آنها بر پایه مذهبی و سنتی استوار است بستگی به نوع فرهنگ و ترکیب جوامع دارد، مثلا در چنین کشورهایی ممکن است مفهوم آزادی مثبت کاملا تعبیری دیگر داشته باشد، بعنوان مثال آزادی اجتماعی زنان در کشوری چون افغانستان با نوع آزادی اجتماعی زنان در کشوری چون ایران متفاوت است، و هر دو کشور در این خصوص دلایل خاص خود را دارند. به طور کلی، در جوامعی که آزادی فرهنگ سازی شده است جنبه های پسندیده آزادی مثبت و منفی کم و بیش در کنار هم پیش میروند و در جوامعی که آزادی پایه و اساس درستی ندارد خصوصیات نامرغوب آن بیشتر رواج دارد.
آنچه که در فلسفه سیاسی و در این موضوع حائز اهمیت است سرچشمه آزادی میباشد، بدین معنا که اساس کلیه آزادی های انسان " آزادی ذهنی intellectually " او میباشد که برای رسیدن به آن میبایست هم راه طولانی پیمود و هم بهای گران پرداخت. چنین آزادی امری نیست که بتوان آن را از خارج وارد کرد و یا در مدت کوتاهی بدست آورد، بلکه چنین آزادی زمانی بدست می آید که روند سوسیالیزیشن socialization انسان بطور سیستماتیک و طبیعی پیموده شود.
از نگاه فلسفی، بشر زمانی آزاد است که قادر باشد خوب را از بد، تعصب را از منطق و عقلانی را از غیر عقلانی تشخیص دهد. انسان زمانی آزاد است که قوه خردگرایی غالب بر قوه احساسات وی گردد، نه بدان مفهوم که احساسات اثر منفی دارد زیرا که در شرایطی خود عقلانیت حکم میکند که انسان احساساتی عمل نماید، بلکه بدین مفهوم که راهنمای بشر خرد وی گردد و نه احساس وی... آزادترین انسان ها مستقل ترین (از نوع تفکر و اندیشه) انسان ها هستند.
منبع: اندیشه نو: ماهنامه علمی و تاریخی گروه تاریخ دانشگاه سیستان و بلوچستان، سال اول، شماره چهارم، اردیبهشت و خرداد ۱۳۸۷، صفحه های ۳ تا ۵.
کپی برداری از مطالب این سایت با ذکر منبع بلامانع استwww.ahmadrezataheri.org
http://ahmadrezataheri.blogfa.com/post-87.aspx
No comments:
Post a Comment