Long live free and united Balochistan

Long live free and united Balochistan

Search This Blog

Translate

بلوچستان چاشنی تجزیه کشور

سنی نیوز: وقتی عناصری فاقد اطلاعات سیاسی درست، و بدور از توانمندیهای مدیریتی، و خالی از ارزشهای ملی, مهار کشوری با ثروتهای ملی بسیار بالا، و نیروهای کاری و جوان را بدست میگیرد، با تراکم حماقتهای سیاسی خود حکمت را در بستر اجرا به نقمت، و نعمت را به زحمت، و خیر را به شر تبدیل میسازد!

بدون شک تجزیه استان سیستان و بلوچستان به سه یا چهار استان یک نیاز دیرینه مدیریتی کشور بوده است. این کار باید سالها پیش صورت میگرفت.

ولی چرا توده زحمتکش بلوچستان که طی تاریخ طولانی ایران زمین، نمادی از هموطن فرمانبردار و بیتوقع بودهاند، و از حکومتهای مرکزی بی هیچ چون وچرا, راضی بودهاند با این سیاستی که میتوانست پیامدهای خوبی را برای آنها در برداشته باشد چنین سخت برخورد میکنند. سیاستی که آنرا ابلهانه دانسته, چاشنی تجزیه منطقه را در اجرای آن میبینند!

بلوچستان طی سه دهه انقلاب همواره زیر سندان فشارهای مذهبی و چکش محرومیتهای قومی قرار داشته. زبان و فرهنگ مردم بلوچ همیشه مورد هجوم فرهنگ وارداتی مرکز قرار گرفته، از نظر تعلیمی و آموزشی منطقه بیشتر به مناطق دور دست کشورهای عقب مانده آفریقایی شبیه است تا به جزئی از سرزمین ایران!

سردمداران نظامهای ایران اکثرا توان تحمل قومیتهای گوناگون و گوش برای شنیدن حرف فرهنگهای همجوار را نداشته، درایت کوچک آنها از درک این واقعیت که تعدد قومیتها و فرهنگها از جمله عناصر قوت و نیروی کشورهاست, نه چاشنی فتنه و درگیری قاصر بوده است!

مرکز فاقد درایت سیاسی و رشد حکومتداری, بجای تأمین امنیت کشور و برقراری روابط دوستانه با کشورهای همجوار و ابرقدرتهای جهان، و برقراری دمکراسی و عدالت اجتماعی در جامعه به هدف رفع میزان توانمندی اقتصادی همواره در پی ایجاد تنش با ملیتهای داخل و کشورهای همسایه و جهان قدرتمند بوده است. و بجای اینکه در پی برنامهریزی برای تغییر باشد همواره در اندیشه ذوب کردن دیگران و تغییر ماهیت آنها بر حسب خواسته و مزاج حاکمان وقت بوده است!

بلوچها بخاطر عقلگرایی, خو گرفتن با عقیده توحید, دوری از قبرپرستی و خزعبلات مذهب فروشان قم و همچنین تباین فرهنگی با سردمداران نظام، همیشه مورد بیمهری و ستم قرار داشتهاند.
البته با تمام این ظلم و جفای وارد بر آنها- تا بدانجا که از کمترین پستهای مدیریتی بومی  در منطقه خود بکلی محروم بودهاند، و سیستم حاکم همیشه با یک بام و دو هوا با آنها برخورد نموده، و مذهب و عبادتهای آنها نیز همیشه زیر نظر قم بوده، نحوه رابطه برقرار کردن با خدایشان نیز به آنها تحمیل میشده- با بردباری و صبر به امید فردایی بهتر سنگ بر شکم بسته دندان بر جگر گذاشتهاند.

برداشت اخطبوط های حاکم بر تهران از بزرگمردی این مرزنشینان مظلوم بگونهای دیگر بوده است؛...
گویا تهرانی که از شخصیت بلوچ بکلی بیگانه است، آنها را ملتی بیبخار، و جاهلانی سربزیر و فاقد شخصیت, ملی آنچنان که در فیلمها و سریالهای تلویزیونی بخورد مردم میدهند تصور نموده، غافل از اینکه در زیر خاکستر صبر و متانت این صحرانشینان خشم و شورشی بس عمیق و سوزان نهفته است.

مردم بلوچستان به عمامه سرهای قمی حاکم بر تهران, به چشم دشمنانی خونآشام مینگرند که جز بدبختی و فلاکت را برای آنها نمیخواهند. بیش از سه دهه فقر و فلاکت و تبعیض نژادی در کیان توده ستمدیده بلوچ, نهالهای پر خاری از انتقام کاشته که تنها با یک فتیله میتواند کشور را به آتش کشد.

توده مستمند بلوچستان که از آتش این انقلاب جز دود به چشمانشان نیامده، و جز خون جوانان برومندشان که بر سر مرزهای کشور به بهانه قاچاق کالای مصرفی خود, طعمه گلوله سربازان نظام میشوند، و جز آه و ناله کودکان یتیم و اشک مادران داغداری که در فقدان فرزندانشان از یک پاسگاه به دیگری پاس داده میشوند، و جز دعای مظلومیت روحانیان زندانی، و مهاجر و اعدامیشان هیچ ندیدهاند, بخوبی درک میکنند که هدف از تجزیه بلوچستان شدت بخشیدن به سیاستهای ستیزهجویانه دولتمردان حاکم است.

دولت سعی دارد با تقسیم منطقه هویت قومی، شخصیت مذهبی، و فرهنگ منطقه را با شدت بیشتر مورد تهاجم قرار داده، شاید بتواند خواب تغییر بافت مذهبی و قومی آقای خمینی را در منطقه تحقق دهد.

اجرای چنین سیاستی فرایندهای بسیار حادی را به بار خواهد آورد. تنها با مطرح شدن این خبر بعنوان یک شایعه طی چند سال پیش, نهال برخی از فعالیتهای قومی و تجزیهگرا در بین جوانان منطقه کاشته شده است.

از جمله سیاستهای آمریکا و ابرقدرتهای غربی در منطقه, تجزیه ایران به شهرهای کوچک تا به سادگی بتوان آنها را زیر فشار قرار داده و لگامشان را بدست گرفت و فعالیتهای آنها در بلوچستان پاکستان بر هیچ آگاهی پوشیده نیست. این تصمیم عجولانه عمامهداران قمی چیره بر عرش تهران, همراه با فشارهای مضاعف سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و مذهبی که روزانه در بلوچستان شدت میگیرد چاشنی آغازین تجزیه این منطقه و نا امن کردن تمام کشوراست و به عبارت دیگر ابرقدرتهای فرصت طلب به آرزوهای دیرینهشان در منطقه دست می یابند.
نویسنده: دکتر سید محمود احمدی / تهران

  http://sunni-news.net/fa/articles.aspx?article_no=27608

یکی از جاسوسان دستگیر شده در سعودی در "قم" تحصیل کرده است

دبی-العربیه.نت فارسی -
یک منبع امنیتی سعودی روز جمعه 22-3-2013 اعلام کرد یکی از اعضای شبکه جاسوسی دستگیر شده در این کشور بارها به ایران سفر کرده و در شهر مذهبی "قم" به تحصیل پرداخته است.

وزارت کشور پادشاهی سعودی روز چهارشنبه گذشته اعلام کرد، 18 عضو یک شبکه جاسوسی از جمله یک شهروند ایرانی، یک شهروند لبنانی و 16 شهروند سعودی را در به دنبال عملیات مشترک وزارت کشور و اداره اطلاعات، دستگیر کرده است.

به گزارش روزنامه سعودی "الوطن"، یک شهروند سعودی عضو این شبکه جاسوسی بارها به ایران سفر کرده و در دانشگاهی در شهر قم در مقطع دکترا به تحصیل کرده بود.
یکی از نزدیکان وی در گفت و گو با روزنامه "الوطن" اظهار داشت که او در سخنرانی هایش بر "اعتدال و میانه روی در اندیشه" تاکید می کرده است.

همچنین یکی از همکاران وی گفته است که او برای تحصیل در مقطع دکتورا در شهر قم ، بارها به ایران سفر کرده است.

وزارت کشور پادشاهی سعودی در اطلاعیه ای که روز چهارشنبه منتشر کرد اعلام داشت که این شبکه به سود یک کشور خارجی جاسوسی می کرده است.
 

Baluchistan Is Our Motherland - Baluch Community Norway

Baluch are the aboriginal of Baluchistan since thousands years and they have a peculiar characteristics of their culture, language, tradition and costume. Baluchistan enjoyed a full sovereignty state with its territorial jurisdiction. Unfortunately Iran occupied forcefully in 1928. Baluch courageously fight with foreign occupant military within couple of seven months

Iran being belligerent occupation power. The occupant powers position is interim and temporary military administration.
The Geneva Convention nr.4 made it clear that territory occupied by the belligerents do not become a part of its territory. There is a legal maxam audi alterm pateren which means to condemn someone unheard. That is against the spirit of natural justice.
Firstly the Persian occupied our motherland without our consent and consultation and secondly the Persian fascist rulers with its nefarious design and malicious intentions has engineered a plot to delete or erase the ancient word BALUCHISTAN from the map of belligerent namely Iran.
This planning of Persian is absolutely against the spirit of international norms, rules and laws. Therefor Iran has no locus steandi to delete the word Baluchistan without the consent of Baluch people. It would be a great injustice, inhuman, discrimination and victimization with underprivileged Baluch nation and Baluchistan.
We appeal to the civilized world and Western democrat states to refrain the Iranian bigoted and sectarian regime to stop its inhuman policy and culture genocide in terms of deleting and erasing BALUCHISTAN, the name of our occupied motherland.

19th March 2013

Baluch community Norway

'US has now an ally in India, enemy in Pakistan'

WASHINGTON: Holding that Pakistan is the source of many of the US problems in Afghanistan, an American lawmaker has said that America has now an ally in India and an enemy in Islamabad.
"Things have changed in the last 20 years. Pakistan is no longer our ally and India is no longer an ally of the Soviet Union. What we have now an ally in India and an enemy in Pakistan," Congressman Dana Rohrabacher said.
"It is not because we are declaring them that they are our enemy, but because Pakistan declared itself as an enemy of the United States," Rohrabacher alleged. "No body, but an enemy would take the murderer, a terrorist who slaughter 3,000 people and give him safe haven and then arrest the man who helped us bring justice to that murderer." 


Six army officers involved in abductions: DIG CID Balochistan

Staff Report

ISLAMABAD: Submitting a progress report regarding the missing persons, DIG CID Balochistan has told the Supreme Court that six army officers are involved in the abduction of missing persons in Balochistan.

The Criminal Investigation Department (CID) Balochistan on Wednesday submitted a report on missing persons before a three-member bench, which was hearing Balochistan law and order case.

According to the report submitted by DIG CID Feroze Shah, 10 military personnel are accused of abducting the missing persons. “Some 18 missing persons had returned home safe and sound but 48 people are yet to be traced,” he said. “Following the statements of 12 missing persons after they returned home the Balochistan police asked the Frontier Corps to trace the whereabouts of the accused army men including two Lt colonels, six majors and two subedars”, said the report submitted by the DIG in the SC.

The report further states that the FC personnel assured that they would extend full cooperation for the completion of investigation and the recovery of the missing persons. According to FC, some of the officers did not belong to the organisation and others had gone back to Pakistan Army.

بلوچستـــان وطـــن ماســت

از آغــاز اشغــال بلوچستــان غربــی بوسيله قشــون مهاجــم پارس در ســال ۱۳۰۷ هجــری شمسـی و سقوط حکومــت مستقــل بلوچستــان ملــت بلــوچ و سرزميــن اجــدادی ما در معرض تهاجمات مستمـر سياســی، فرهنگـی و نظامــی حکومتگـران تهـران بوده انـد.

حکومــت اشغالگــر ايران با سرکــوب و کشتــار مردم بلــوچ و جدايــی بخشهايــی وسيــع از وطــن ما و الحاق به استانهــای خراسان و کرمان در ســال
۱۳۱۶ هجری شمســی و تاسيــس استان ساحلی هرمزگان در ســال ۱۳۴۶ هجری شمسـی بر بخشــی وسيــع از سواحــل زريــن بلوچستـــان سياستهــای ضدبشــری و بلــوچ ستيزانــه خود را به
فجيـع تريــن شــکل ممکـن جامه عمــل پوشانـد.

در هشتــاد و پنـج سـال گذشتــه هويـت ملـی بلــوچ، تاريـخ بلوچستــان، زبان اصيـل بلوچــی و فرهنـگ بلــوچ در معــرض تهاجمات جنــون آميــز و سياستهـــای ضدبشــری حکومــت مرکــزی ايــران و عوامـل محلــی آن بوده انــد. حـتی نام وطــن مــا از دسيسـه هـای اشغالگــران در امان نبـوده اســت. پـس از هجــوم گستــرده لشکريـان پارس درســال ۱۳۰۷ هجــری شمســی و اشغــال سرزميــن اجــدادی مــا خودسـرانه نـــام «بلوچستـــان » را بـه « بلوچستــان و سيستان » تغييــر داده و به مــرور « استــان سيستــان و بلوچستـــان » را در سيستــم بلــوچ ستيـــز اداری خــود مکارانــه رسميـــت دادنــد.
اشغالگــران تمــدن ستيــز بـرای ادامــه غصـــب سرزميــن بلوچستـــان و غـارت هـرچــه بيشتـــر ثروتهــای ملـــی بلــوچ توطئــه حـذف نام تاريخـی بلوچستــــان را هم اکنــون در صـــدر برنامه هــای شونيستــی خــود قــرار داده بــرای تجزيـه وتقسيــم مجــدد بلوچستـــان غربــی خنجــر بدســـت گرفته انــد.
بلـوچستـــان يعنــی سرزميــن متعلـــق به ملــت بردبار بلـــوچ. بلوچستـــان وطـن مــادری ماســت و نـام تاريخــی بلـوچستـــان تا ابــد خواهـــد مانــد. مـا از شخصيتهــای سياســی انســان دوســت، احــزاب دمکراتيک ، سازمـان های مسئـول ، مدافعيــن حقــوق بشـر، وجدانهـای بيـــدار، انسانهــای آزاد و متمــدن می خواهيــم تا سياستهــای ضدبشــری رژيـم فاشيستــی ـ فرقـه ای ايـران را در بلوچستــان اشغالــی محکـوم کــرده و مانــع بلـوچ ستيــزی ديوانه وار اشغالگــران پارس شونـد.
جامعــه بلوچهــای مقيــم نــروژ
نـوزدهــم ماه مـارس ۲۰۱۳

نقش گروه‌های اتنیکی تحت ستم گفتگو سایت ایران امروز با مهرداد درویش‌پور

وضعیت ملیتهای ایرانی (کرد، ترک، بلوچ، عرب و....) در رژیم پهلوی چگونه‌ بود؟
در دوران پهلوی در حوزه کاهش تبعیض جنسیتی و تبعیض دینی گام‌هایی به جلو برداشته شد. اعطای حق رای به زنان، قوانین حمایت خانواده و ارتقا موقعیت زنان در جامعه، نمونه‌ای از این اقدامات بود. در زمینه تبعیض دینی، بهبود روابط با اسرائیل، گامی در جهت تخفیف یهودی ستیزی بود. تساهل با جامعه بهایی نیز برغم برخورد سنگین روحانیت با آن، افزایش یافته بود و برخی از شخصیت‌های سیاسی نظیر هویدا یا خود بهایی بودند و یا از خانواده بهایی آمده بودند. در تمامی این زمینه‌ها نگاه حکومت پهلوی حتی از نگاه میانگین جامعه جلو‌تر بود. اما در حوزه تبعیض اتنیکی، بر میزان آن دائما افزوده شد.
برخی بر این باورند توسعه شهرنشینی، رشد صنعتی و شکل گیری دولت- ملت، همچون فرایندی از مدرنیزاسیون، چالشی علیه هویت‌های اتنیکی است. از این رو هویت قومی و تبعیض اتنیکی را محصول دوران مدرنیسم می‌خوانند که در آن دولت‌های مدرن- چه آمرانه و چه دمکراتیک - تلاش وافری برای ذوب فرهنگی و مستحیل کردن گروه‌های اتنیکی اقلیت در فرهنگ و زبان اکثریت به منظور تحکیم هویت «یکپارچه ملی» دارند. هم از این رو در عصر پهلوی تبعیضات اتنیکی گسترش هم یافت. بسیاری تبعیض علیه گروه قدرتمند سنی در کشور را نیز از منظر ستم اتنیکی توضیح می‌دهند. بهرو ناسیونالیسم پهلوی‌ بر نوعی همسان سازی آمرانه‌ فرهنگی استوار بود که به گونه‌ای خشن امکان فراگیری و تحصیل به زبان مادری، خودمختاری و توسعه‌ را در مناطقی که‌ گروهای اتنیکی تحت ستم در آن اکثریت دارند را از بین برد.
بی‌تردید، تاثیر جنگ سرد و رقابت‌های شوروی سابق و آمریکا هم در تشدید این گونه خشونت ها‌ نقش داشت. حضور پرنفوذ‌ فرقه‌ دمکرات آذربایجان، فرقه‌ دمکرات کردستان و اعلان جمهوری مهاباد توسط قاضی محمد - و پیش از آن تشکیل جمهوری گیلان در ایران توسط میرزا کوچک خان - که‌ جملگی توسط شوروی سابق حمایت می‌شد، نگرانی از تجزیه کشور را افزایش داده بود. این همه در کنار پشتیبانی غرب به شاه میدان داد تا با بهره برداری از تمایلات تند ناسیونالیستی، سرکوب خشن حقوق گروه‌های اتنیکی تحت ستم را همچون راهی برای خنثی کردن «خطر تجزیه‌ کشور» توجیه کند. در چنین بستری گروه‌های اتنیکی تحت ستم - به ویژه کرد‌ها - در انقلاب ایران نقش مهمی ایفا کردند. اگر در سطح سراسری، نیروهای مذهبی در انقلاب ایران هژمونی یافتند، در میان گروه‌های اتنیکی تحت ستم، نیروهای چپ و سکولار دست بالا را داشتند. این واقعیت هم در جنبش ترکمن صحرا علیه حکومت و هم در کردستان به روشنی به چشم می‌خورد. در بلوچستان و مناطق عرب نشین خوزستان نیز نیروهای چپ گرا نفوذ نسبتا قابل توجهی داشتند. در آذربایجان نیز بلافاصله پس از انقلاب مردم بیشتر به حزب خلق مسلمان که آیت الله شریعتمداری الهام بخش آن بود تمایل نشان دادند. به عبارت روشن‌تر در انقلاب ایران، مبارزات گروه‌های موسوم به «اقلیت‌های قومی»، چندان تحت سیطره گفتمان دینی نیست و رهبری کاریزماتیک و بلامنازع خمینی در کردستان، ترکمن صحرا، بلوچستان، جمعیت عرب تبار خوزستان و.... به چشم نمی‌خورد.
بسیاری از اقلیتهای ملی و مذهبی برآنند که وضعیتشان در رژیم فعلی تفاوت چندانی با قبل از انقلاب نکرده و این در حالی است که بخش عمده ان‌ها خود را وارث انقلاب می‌دانند؟
بسیاری از گروه‌های اتنیکی تحت ستم و به وِیژه کرد‌ها بخشی از کنش گران و وارثان انقلاب ۵۷ بودند که اساسا با گفتمان مسلط دینی در انقلاب همخوانی نداشتند و از‌‌ همان آغاز نیز در برابر آن ایستادند. این نیرو‌ها به ویژه در کردستان به رغم شرکت فعال در انقلاب نه‌ تنها به‌ خواست‌های خود نرسیدند، بلکه‌ مشاهده کردند‌ ناسیونالیسم سرکوب گرایانه پهلوی جای خود را به پان اسلامیسم و «امت گرایی» جمهوری اسلامی داد. پروژه‌ای که نه‌ به‌ تعلقات ملی وقعی نهاد و نه‌ به‌ تبعیضات قومی توجه‌ خاصی نشان داد. خصلت سکولار و یا کمتر دینی جنبش‌های اتنیکی تحت ستم و نفوذ نیروهای چپ و سکولار در آن، باعث شد اسلام گرایان حاکم آن‌ها را تهدیدی جدی در مقابل خود یابند و به سرکوب خشن آن روی آورند.
این به رغم برخی اصلاحات کوچک در قانون اساسی در زمینه حقوق گروه‌های اتنیکی تحت ستم است. امروز نیز این ستم و تبعیض به موضوع تنش جدی در ایران بدل شده است. در عصری که‌ ایدئولوژیهای فراگیر کم رنگ‌تر شده‌‌اند، شاهد نوعی عروج ناسیونالیسم ایرانی در برابر ناسیونالیسم اتنیکی هستیم. ‌در سطح سراسری، ناسیونالیسم ایرانی در برابر باور به‌ امت اسلامی، به صورت گسترده در مردم رشد‌ یافته‌ است. به موازات آن، خود آگاهی و هویت یابی اتنیکی - از جمله تحت تاثیر تحولات شوروی سابق، یوگسلاوی سابق، چکسلواکی سابق و بهبود موقعیت کرد‌ها در پی سقوط صدام در عراق - در ایران نیز رشد کرده است. شاید هم این نوعی عکس العمل در برابر روند جهانی شدن است. به گونه‌ای که گروه‌هایی که موقعیتی حاشیه‌ای دارند، چاره‌ای جز تقویت تمایلات ناسیونالیستی، اتنیکی و بومی برای بهبود موقعیت خود نمی‌بینند. برخی قدرت‌های خارجی نیز در تقویت این گونه گرایشات، تا سرحد تلاش بر‌ای تجزیه ایران می‌کوشند که در راس آن اسرائیل قرار دارد. بنابراین اگر امروز با یک راه‌ حل فعال ضد تبعیض اتنیکی - و شاید حقوق ویژه برای اتنیک‌های تحت ستم - روبرو نشویم، تنش‌های اتنیکی می‌تواند در ایران مسیر خطرناکی بپیماید. راهی هم جز گفتگو با نیروهای اتنیکی و تلاش برای دست یابی به توافقی مشترک وجود ندارد. سیاست خشن سرکوب گرایانه‌ جمهوری اسلامی از آغاز تا به امروز نه‌ تنها این مشکل را کم نکرده است بلکه‌ آنرا به بمب ساعتی بدل ساخته است که می‌تواند در خلا قدرت، ایران را به جنگ داخلی سوق دهد.
باور فرهنگی حاکم بر جامعه‌ در آن زمان با توجه‌ به‌ نبود آزادی و دیدگاه‌ حکومت نسبت به‌ «فرهنگ اصیل ایرانی» یا آنچه اخیرا بخشی از روشنفکران ایرانی از آن به عنوان «ناب گرایی و ایدئولوژی ایرانی» نام می‌برند، چگونه‌ بود؟
ناسیونالیسم ایرانی گرایشی قدرتمند است که پیش‌تر پروژه‌ پهلوی هم آن را تا حدودی مورد حمایت قرار داده بود. جشن‌های ۲۵۰۰ ساله تنها نشان قدرت نمایی شاه در برابر مخالفان داخلی و افکار عمومی جهان نبود، بلکه بیانگر نوعی حس نوستالژی نسبت به امپراطوری ایران پیشین بود که به بخشی از ایدئولوژی رسمی حکومت پهلوی بدل شده بود. علاوه بر آن، تاکید بر ناسیونالیسم گذشته گرا ابزاری بود برای رویارویی با ناسیونالیسم میهن پرستانه‌ای که مصدق و جبهه ملی نماد بارز آن بود. حکومتی که از دل کودتای آمریکا در ایران بیرون آمده بود به سختی می‌توانست مدعی ملی گرایی شود. در واقع این مخالفان حکومت پهلوی بودند که خود را میهن پرست می‌خواندند. این امر تنها به نیروهای ملی نیز خلاصه نمی‌شد. فراموش نکنیم که حتی یکی از مهم‌ترین ارگان‌های تحت نفوذ نیروهای چپ گرا، «رادیوی میهن پرستان» نام داشت.
می‌توان گفت ناسیونالیسم پهلوی آمیخته به عظمت طلبی شوونیستی گذشته گرا بود. حال آنکه بیشتر روشنفکران ایرانی - اعم از آنان که به انقلاب مشروطه متکی بودند و یا مدافع ملی کردن نفت بودند و یا چپ گرایانی که بر مبارزات ضد استعماری و ضد امپریالیستی تاکید داشتند - گفتمان ناسیونالیسم استقلال طلبانه را نمایندگی می‌کردند. به نظر من این واقعیت که ایران هرگز یک مستعمره کامل نبود و تا پیش از انقلاب نیز کشوری کاملا مستقل نبود، ذهنیتی در جامعه ایرانی به وجود آورده است که نوستالژی رویکرد به «گذشته پر شکوه» در آن نیرومند است. حس مغبونیتی که مایل نیست موقعیتی فرودست در جغرافیای جهانی بیابد و به گذشته خود غبطه می‌خورد. امری که در گسترش ناسیونالیسم ایرانی و باور به «فرهنگ ناب ایرانی» موثر بوده است.
در اویل انقلاب ایران اما با گسترش اسلام گرایی سیاسی، رشد نیروهای چپ گرا و رشد جنبش‌های اتنیکی، ناسیونالیسم عظمت طلب ایرانی تا حدودی‌ عقب نشست. هر چند، نوعی دیگر از استقلال طلبی و ناسیونالیسم ضد امپریالیستی جای آن را گرفت. امری که ‌ در اویل انقلاب خود نوعی غرور ملی احیا شده را بر تمایلات ناسیونالیستی پیشین افزود. اسلام گرایان سیاسی سعی کردند در جریان اشغال فاجعه انگیز سفارت آمریکا، با دامن زدن به غرور ملی و احساسات ضد امپریالیستی از آن بهره‌مند شوند. حتی‌ بسیاری از نیروهای چپ گرا که با ناسیونالیسم میانه‌ای نداشتند از منظر ضد امپریالیستی به حمایت از این اقدام پرداختند و آزادی خواهی‌ را قربانی آن کردند. جنگ ایران و عراق اما نقشی بس مهمی درعروج دوباره تمایلات ناسیونالیستی داشت. ایرانیان همچون هر ملت دیگری هر آن‌گاه که با دشمن خارجی روبرو شوند، همبستگی ملی درمیانشان رشد می‌کند. بی‌دلیل نیست که حتی برخی نیروهای مخالف حکومت بدلیل همراهی اشان با عراق در جریان جنگ ۸ ساله‌ در اذهان عمومی مطرود شدند. بهرو جنگ ۸ ساله با عراق نقش برجسته‌ای در احیای ناسیونالیسم خفته‌ در جامعه‌ ایرانی داشت که حکومت نیز از آن بهره‌ بسیار گرفت و بسیاری از مخالفان خود را به شرکت در «جنگ میهنی» تشویق کرد. آنان نیز از این رو که نمی‌خواستند‌ میهنشان به‌ تصرف کشور دیگری‌ در بیاید در آن شرکت کردند. حکومت حتی در بحران هسته‌ای ایران کوشید غرور ناسیونالیستی ایرانیان را به گروگان بگیرد و از آن برای مقاصد خود استفاده کند
امروز نیز برغم اوج نفرت عمومی از حکومت، ‌ گرایش مسلط در بین ایرانیان به نظر می‌آید مخالفت باحمله‌ نظامی باشد. میزان نفوذ ناسیونالیسم ایرانی را می‌توان در این واقعیت مشاهده کرد که حتی امروز برخی از گروه‌های اپوزیسیون به صراحت اعلام کرده‌اند در صورت حمله‌ نظامی حاضرند در کنار جمهوری اسلامی بایستند.
در عین حال جمهوری اسلامی ایران تمام تلاش خود را طی این سی و چند سال بکار برد که اسلام گرایی را جایگزین ناسیونالیسم ایرانی کند اما نه تنها موفق نشد بلکه مردم در رویارویی با آن، به پاسداری از دوران گذشته و تقویت ارزش‌های ملی روی آوردند. رشد ناسیونالیسم ایرانی که می‌تواند به ناسیونالیسم افراطی فراروید، امروز پدیده‌ای است که به هیچ وجه نباید دست کم گرفته شود. من به منافع ملی، علائق مشترک و آنچه که می‌بایست کارپایه یک همرایی عمومی برای حفظ ایران شود باورمندم. اما مضحک است در کشوری که تنوع گروه‌های اجتماعی با منافع گوناگون و‌گاه متضاد فراوان است از «ایدئولوژی ایرانی» نام بریم.
آیا قانون اساسی ایران در دوران پهلوی و جمهوری اسلامی، تنها ملتی را بنام «ملت ایران» با حقوق و مسئولیت شهروندی‌اش برسمیت می‌شناسد یا نه؟
در پاسخ به قسمت اول سوال شما باید گفت که‌ قانون اساسی ایران چه در گذشته و چه در دوران جمهوری اسلامی، قانونی متکی بر تبعیض است که با حقوق برابر شهروندی در تضاد است. فلسفه‌ حقوق بشر بر برابری شهروندان مستقل از تفاوت‌ها و تمایزات عقیدتی، نژادی، دینی، جنسیتی و... استوار است. از این رو هیچ قانون اساسی، دولت و ایدئولوژی که‌ نگاه و ساختاری تبعیض آمیز دارد را نمی‌توان دمکراتیک خواند. مثلا در ایران هنگامی که‌ دین رسمی کشور رسما شیعه‌ اثنا عشری اعلام می‌گردد، بدان معنی است که تبعیض علیه‌ سنی‌ها، گروه‌های دینی دیگر و کسانی که‌ اصلا به‌ دین اعتقاد ندارند، مبنای قانون اساسی ‌ است. این تبعیضات در جمهوری اسلامی در برخی زمینه‌ها - نظیر تبعیض علیه‌ زنان - بیشتر شده‌اند. مثلا اینکه‌ زن نمی‌تواند رئیس جمهور و یا قاضی باشد و یا بسیاری از تبعیضات حقوقی دیگر علیه زنان که‌ در گذشته نیز وجود داشت ولی با مروز زمان کاهش یافت اما در جمهوری اسلامی دوباره احیا شد و بیشتر هم شد.
قانون اساسی امروز بر پایه تبعیض‌ها و امتیازات دینی، قومی، جنسی و عقیدتی استوار است. روشن است که‌ چنین قانون اساسی، شهروندان کشور را به‌ گونه‌ای برابر و مستقل از تفاوت‌هایشان به رسمیت نمی‌شناسد. به باور من آنجائی که‌ حقوق برابر شهروندان مبنا قرار نگیرد مفهوم ملت و همبستگی ملی در معنای دمکراتیک آن‌، یعنی «شهروندان آزاد بهم پیوسته‌ دارای حس تعلق مشترک درچهارچوب مرزهای جغرافیایی تعیین شده» نهادینه‌ نخواهد شد. فقدان برابری شهروندان در قانون، مانع از آن می‌شود که‌ دولت- ملت در مفهوم دمکراتیک آن در جامعه‌ امروزی نهادینه شود. اما ایدئولوژی حاکم بر جمهوری اسلامی ایران این همبستگی ملی آمرانه دوران پهلوی را نیز خدشه دار کرده است. در ایدئولوژی جمهوری اسلامی باور به‌ ملت جای خود را به باور به امت اسلامی داده است، که مرزهای جغرافیایی آن به لبنان و عراق و سوریه و غزه نیز می‌رسد. بیهوده نیست که مردم در برابر آن، با شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران»، کوشیدند اندیشه امت گرایی اسلام گرایان را پس زنند. در واکنش به همین نگاه امت گرایی جمهوری اسلامی است که گرایش ناسیونالیستی در جامعه‌ گسترش یافته است.
از دیدگاه تبین‌های جامعه‌شناختی آیا در ایران ملیتهای متفاوت وجود دارند؟
مقدمتا بگویم که زمانی که ایدئولوژی‌های غیر ناسیونالیستی همچون ایدئولوژی‌های کمونیستی، اسلامی و یا لیبرال شکست می‌خورند و یا به‌ حاشیه‌ رانده‌ می‌شوند، ایدئولوژی ناسیونالیستی و بومی زمینه رشد پیدا می‌کند. ایدئولوژی‌های اسلام گرایی و کمونیستی در ایران امروز چندان از محبوبیتی برخوردار نیستند، امری که زمینه فرارویی گرایشات ناسیونالیستی و هویت طلبی‌های بومی و اتنیکی را فراهم کرده است. هرچند‌ تمایلات لیبرال نیز رشد بیشتری یافته که این یکی می‌تواند زمینه‌های تقویت وحدت ملی که‌ بر ناسیونالیزم خشن استوار نباشد را فراهم سازد. با این همه بیشتر شاهد گسترش تمایلات ناسیونالیستی هستیم که یک جلوه آن‌ در سطح کشور به‌ نام «هویت ملی ایرانیان» و دیگری در قالب هویت طلبی‌های بومی و «اتنیکی» رشد کرده‌اند. برای نمونه بسیاری از گروه‌های اتنیکی تحت ستم مایل نیستند که‌ اصلا خود را «اقلیت‌ قومی» بخوانند وآنرا تحقیر آمیز می‌دانند. همچنین آنان به جای باور به «ملت ایران» همچون مجموعه‌ای واحد که‌ متشکل ازگروه‌های اتنیکی فارس، ترک، کرد و بلوچ وعرب و.. است از مفهوم «ملیت‌های» ایرانی نام می‌برند که در آن یکی موقعیتی فرادست و دیگران موقعیتی فرودست یافته‌اند. بسیاری از آنان بشدت اصرار دارند که‌ ایران را کشوری چند ملیتی بخوانند. البته اصطلاح «کشورکثیرالملله ایران» در دوران استالین و از طریق ادبیات آن وارد شد که نوعی همذات پنداری بین ساختار ملی- اتنیکی شوروی و ایران را مد نظر داشت و بر حق تعیین سرنوشت تا سر حد جدایی نظر داشت. امری که زمینه‌ مشروعیت بخشیدن به‌ تشکیل دولت‌های ملی نظیر آذربایجان و کردستان را - ولو در چهارچوب ایران - هموار می‌کرد و در ادامه می‌توانست به جدایی کامل منجر شود. من شخصا بر این باور نیستم که‌ ایران کشور چند ملیتی است. علاقه‌ای هم به دامن زدن به‌ هویت طلبی‌های اتنیکی و ملی چه در سطح منطقه‌ای و چه در سطح سراسری ندارم و کلا ناسیونالیسم افراطی و شووینیسم را زهری برای دمکراسی می‌دانم. رو دررو قرار دادن مردم تحت نام هویت یابی دینی، قومی و ملی را به جای پا فشاری بر همبستگی انسانی و شهروندی نیز زیان آور می‌دانم. تجربه یوگسلاوی تنها یکی از نمونه‌های تراژیک این کوشش‌ها است. اما باید اضافه‌ کنم که‌ به عنوان یک پژوهشگر و کنشگر ضد تبعیض همواره‌ پا فشاری کرده‌ام که‌ به تعریف «ما» از «دیگری» باید به دیده شک نگریست! اگر قرار باشد «ما» دیگری را تعریف و حوزه اختیارات و حقوق آن را روشن سازیم، عملا و آگاهانه و یا ناخودآگاه به نوعی رابطه‌ قدرت، که درآن «ما» فرادست و «دیگری» فرودست است، مشروعیت بخشیده‌ایم. «دیگری» باید حق تعریف خود را داشته‌ باشد. به باور من‌ ایران کشورو ملتی واحد است که از گروه‌های اتنیکی کرد، ترک، بلوچ، عرب، فارس تشکیل شده است. پایه این تعریف نیز نه «مبانی عینی» همچون زبان، دولت و تاریخ مشترک، بلکه پیش از هر چیز حس تعلق مشترکی است که ایرانیان را به هم پیوند می‌دهد. تا زمانی هم که این حس مشترک همبستگی ملی در آن نیرومند است، ملت ایران به عنوان یک واقعیت انکار ناپذیر وجود خواهد داشت.
یعنی به نظر شما ایران از یک ملت با تنوع قومی گوناگون تشکیل شده است؟
من از اینکه گروه‌ها اتنیکی تحت ستم ایران خود را «ملیت» بنامند دچار حساسیت و آلرژی نمی‌شوم. برخی از آن‌ها «ملیت» یا «خرده ملت» را بر مفهوم «قومیت» که می‌تواند نوعی نگاه تحقیر آمیز را در بر داشته باشد، ترجیح می‌دهند و می‌گویند ملت ایران از خرده ملت‌ها و یا ملیت‌های گوناگون تشکیل شده‌اند که مدعی‌اند می‌بایست حق تعیین سرنوشتشان را نیز به رسمیت شناخت. آن‌ها می‌پرسند اگر کرد‌ها، بلوچ‌ها، عرب هاو آذری‌ها از تبار قومی‌اند چرا کسی از فارس‌ها به عنوان قوم نام نمی‌برد؟ آیا این ناشی از یکسان پنداری مفهوم فارس با ایرانی است؟ در جامعه‌شناسی مدرن، نه تنها مفهوم ملت بلکه مفوم اتنیک و قوم نیز مفهومی سوبژکتیو و نوعی ساختمان بندی ذهنی به شمار می‌رود که می‌تواند تحت شرایط گوناگون تغییر یابد. بگذارید روشن‌تر بگویم چه کسی تعیین می‌کند که مرز و مبنای هویت اتنیکی کردی ویا آذری و فارس کجا است؟ افرادی که پیشینه‌ای «دو رگه» دارند کجا جای می‌گیرند؟ مناطقی همچون نقده که هم کرد نشین و هم ترک نشین هستند خود را باید چگونه تعریف کنند؟ اصلا اینکه فرد خود را چگونه تعریف می‌کند در این پافشاری بر هویت‌های گروهی ملی و اتنیکی و متمایز کردن خود از دیگری چه جایگاهی می‌یابد؟ تا آنجا که من می‌دانم در سطح جهانی تنها از معدودی گروه‌های اتنیکی تحت ستم به عنوان «قوم- ملت» نام برده شده است که کردهای منطقه یکی از آنان هستند. یعنی گروه‌های قومی که بلندپروازی‌های ملی داشته و آرزوی تشکیل دولت ملی خود را در سر می‌پرورانند. هر چند که ممکن است به دلیل مجموعه شرایط به راه حل‌هایی به جز تشکیل دولت ملی تن در دند.
فکر می‌کنم بیش از آنکه‌ نام گذاری‌ها و پافشاری بر پذیرفتن تعریف از یکدیگر اهمیت داشته‌ باشد، یافتن راه‌ حل‌های مشترک مهم است. به باور من یک سیاست فعال ضد تبعیض اتنیکی و حتی برسمیت شناختن حقوق ویژه با هدف ایجاد شرایط مشارکت مؤثر و برابر برای همه‌ شهروندان کشور، در حفظ همبستگی ملی کلیدی است. تنها با اتخاذ روش و سیاستی که به تبعیض فرهنگی و دینی و اتنیکی پایان دهد، فاصله مرکز و پیرامون را کاهش دهد، و با برسمیت شناختن برخی حقوق وِیژه مشارکت گروه‌های اتنیکی تحت ستم را افزایش دهد، می‌توان بر احساس محرومیت، بیگانگی و یا مورد بی‌اعتنایی قرار گرفتن گروه‌های اتنیکی تحت ستم غلبه کرد و حس تعلق و مشارکت را در آن‌ها افزایش داد. این تنها راه دمکراتیک برای حفظ یک پارچگی کشور است که من از آن دفاع می‌کنم.
  http://www.iran-emrooz.net/index.php/think/more/44543

تفاوت سیاستهای "تبعیض آمیز" و "دمکراتیک" کدام است؟ (1) نقدی بر نظرات مهرداد درویش پور در گفتگوی اخیر با ایران امروز استمرار تبعیض در سیاست زبانی یا حل دمکراتیک آن در ایران نویسنده یونس شاملی

سایت "ایران امروز" تحت عنوان "نقش گروه‌های اتنیکی تحت ستم" با آقای مهرداد درویش پور به گفتگو نشسته است. آقای درویش پور در این گفتگو از سیاستی سخن گفته اند و آن سیاست را به مثابه "راه حل دمکراتیک" مسئله ملی و بی حقوق ملیتهای غیرفارس مطرح کرده اند. آقای درویش پور اسم این سیاست را "سیاست ضد تبعیض" می نامند و در گفتگوی مذکور بارها با تکیه بر این سیاست به بررسی مسائل مربوط به خلقهای غیرفارس در ایران میپردازد.

من در این سری نوشته ها سعی خواهم کرد ضمن نشان دادن تناقض ها و تبعیض های موجود در تفکرات آقای درویش پور را در قالب تفاوت سیاستهای "تبعیض آمیز" و "دمکراتیک" مورد بررسی قرار دهم.

اولین موردی که در این گفتگو بایستی به آن اشاره کنم، نقض "سیاست ضد تبعیض" آقای درویش پور از سوی خود ایشان است و آن "تبعیض زبانی" در تفکر آقای درویش پور است.

آقای درویش پور میگوید: " فلسفه‌ حقوق بشر بر برابری شهروندان مستقل از تفاوت‌ها و تمایزات عقیدتی، نژادی، دینی، جنسیتی و... استوار است... مثلا در ایران هنگامی که‌ دین رسمی کشور رسما شیعه‌ اثنا عشری اعلام می‌گردد، بدان معنی است که تبعیض علیه‌ سنی‌ها، گروه‌های دینی دیگر و کسانی که‌ اصلا به‌ دین اعتقاد ندارند، مبنای قانون اساسی ‌ است. این تبعیضات در جمهوری اسلامی در برخی زمینه‌ها - نظیر تبعیض علیه‌ زنان - بیشتر شده‌اند." پایان نقل قول

آقای درویش پور در این بخش از گفتگویش با "ایران امروز" از "برابری شهروندان" در فلسفه حقوق بشر سخن به میان آورده و بدرستی از "تبعیض دینی" نسبت به سنی ها (حدود 20% مردم در ایران) و باز به درستی از "تبعیض جنسیتی" علیه زنان (حدود 50% مردم در ایران) سخن به میان آورده است. اما ایشان از "تبعیض زبانی" (حدود 70% مردم در ایران) که تبعیضی وسیعتر از "تبعیض دینی" و حتی وسیعتر از "تبعیض جنسیتی" (تازه بخشی از تبعیض علیه زنان در ایران تبعیض زبانی است) است، سخنی به میان نیاورده است. ایشان بارها در جاهای مختلف تاکید کرده اند که در نظام آموزشی آتی، زبان فارسی باز هم جایگاه تنها زبان رسمی و ارتباطی را بایستی حفظ کند. کسی نیست، از آقای درویش پور سوآل کند که، با کدامین معیار زبان فارسی بایستی همچنان یکته تاز میدان رسمیت سراسری باشد؟ در صورتیکه دربرگیری زبان ترکی، و جمعیت متکلم به این زبان اگر تعدادشان از متکلمین به زبان فارسی بیشتر نباشد کمتر نیست، بایستی از نظر آقای درویش پور به مثابه زبانی "بومی" باقی بماند. آیا جوهر سیاست ضد تبعیضی که آقای درویش پور از آن سخن میگوید همین است؟ در عراق زبان کردی با جمعیت نزدیک به شانزده درصد، یکی از زبانهای رسمی و سراسری عراق است، اما زبان ترکی در ایران با 35 تا 40 درصد متکلمین اش چگونه میتواند زبانی بومی تلقی گردد؟ این در حالیست که پراکندگی متکلمین به زبان ترکی در جغرافیای سیاسی ایران بسیار بیشتر از متکلمین به زبان فارسی است. آیا خود این تفکر که میخواهد موقعیت ویژه ایی برای زبان فارسی قائل شده و آن زبان را به مثابه تنها زبان رسمی و سراسری و ارتباطی تلقی کند و دیگر زبانها را "زبانهای بومی" بنامد، تبعیض آمیز و ضد دمکراتیک نیست؟

اگر ترکیب جمعیت زبانی ایران با کشورهایی مثل سوئیس، عراق، کانادا، افغانستان و یا هندوستان همسان است،سیاست زبانی این کشور نیز بایستی منطبق با سیاست زبانی این کشور ها بوده و ایران نیز به مثابه یک کشور چند زبانه در عرصه حقوقی و زبانی شناخته شود. اگر ایران یک کشور چند زبانه است، چرا و بر چه اساسی سیاست زبانی این کشور بایستی سیاستی منطبق با کشوری تک زبانه باشد!؟ آیا همین متد نگرش، یعنی حق ویژه برای یک زبان و سراسری خواندن آن در یک کشور چند زبانه، جوهری تبعیض آمیز ندارد؟ آقای درویش پور علی رغم موعظه در مورد "سیاست ضد تبعیض"، سیاستی مملو از تبعیض را دربارهء نظام زبانی بعد از جمهوری اسلامی برای مخاطبین اش توصیه میکند.

سخن گفتن از "سیاست ضد تبعیض" که آقای درویش پور در این اواخر ظاهرا از آن سخن میگویند، فقط شعار دادن نیست. بلکه ارائه یک آلترناتیو عادلانه در آن زمینه است. تحقیر و تبعیض زبانهای غیرفارسی در ایران زمانی خاتمه می یابد که "اعلامیه جهانی حقوق زبانی" در مورد تمامی زبانها در ایران به رسمین شناخته شود. اعلامیه جهانی حقوق زبانی، به زبان مادری بعنوان اولین زبان آموزشی کودک تاکید دارد. بنابراین اولین قدم در یک نظام دمکراتیک در ایران، رسمی شدن تمامی زبانهای موجود در ایران و تحصیل و تدریس به زبانهای مادری کودکان در مناطق ملی مختلف (آذربایجان، کردستان، بلوچستان، ترکمن صحرا، الاهواز و... و فارسستان که تحصیل به زبان مادری در آن اینک رسمیت دارد) است. اولویت تحصیلی برای اقلیتهای ملی در مناطق برشمرده فوق نیز با زبان مادری آنهاست. یعنی یک کرد در آذربایجان و یا یک ترک در کردستان و یا یک فارس در آذربایجان و یا یک بلوچ در فارسستان و یا یک فارس در عربستان، تحصیل به زبان مادریش بایستی در اولویت باشد و زبان مادری باید اولین زبان تحصیل در نظام آموزشی باشد.

زبان دوم، که امروز هم در نظام آموزشی ایران جایگاه زبان دوم را اشغال میکند، زبان انگلیسی است. جایگاه زبان انگلیسی به مثابه زبان دوم تحصیلی برای تمامی کودکان در کشور و به مثابه زبان ارتباطی، علمی و تجاری جهان بایستی در نظام آموزشی حفظ گردد. درجهء آموزش موثر این زبان بایستی چنان باشد که با اتمام دوره اول دبیرستان در کشور، هر شهروندی در استفاده از این زبان در تحصیل و یا کار مشکلی نداشته باشد.

به نظر من انتخاب "یک زبان ارتباطی" در کشور، به دلیل تعداد جمعیت های هم عرض و متکلم به زبانهای دیگر، نقش مخرب یک زبان ارتباطی که به زبان جانشین زبانهای دیگر تبدیل شده است و برای بازگرداندن احترام به زبانهای موجود در کشور و برپایی اعتماد متقابل میان متکلمین زبانهای غیرفارسی در ایران، و دلایلی چون اجحاف در حقوق کودکان و...، کاری بسیار نادرست و حتی غیردمکراتیک است. بنابراین آنچه بعد از زبان دوم بایستی مورد بحث و بررسی قرار گیرد انتخاب زبانهای سوم و چهارم (و حتی شاید پنجم) برای استفاده به مثابه زبانهای ارتباطی در کشور است.

زبان سوم یا چهارم، به مثابه زبانهای ارتباطی در داخل ایران نباید از بالای سر مردم برای آن انتخاب شود. انتخاب زبان سوم و یا چهارم بایستی از بستر انتخاب مردم بگذرد. انتخاب زبانهای ارتباطی در کشور در حوزه اختیار دولتهای ایالتی و مناطق ملی موجود در ایران باید باشد. چون انتخاب سراسری در این مورد میتواند در تضاد با اراده و انتخاب ملیتها در مناطق مختلف قرار بگیرد. سیاست انتخاب بایستی چنان تنظیم گردد که خلقهای ایران خود راسا به این انتخاب مهر تایید بزنند. بنابراین هر منطقه ملی و یا دولت ایالتی بایستی رای سیال مردم آن منطقه را به زبانهای ارتباطی سراسری به صندوقهای رای بریزند.

پرسش انتخاب زبان و یا زبانهای انتخابی میتواند چنین تنظیم گردد:
آیا از میان زبانهای موجود در ایران کدام زبان و یا زبانها را به عنوان زبان ارتباطی در سراسر کشور انتخاب میکنید؟

آلترناتیو (پاسخ) اول: زبانهای موجود در کشور: زبان بلوچی، زبان ترکی، زبان کردی، زبان فارسی، زبان عربی، زبان ترکمنی و... (تا سه آلترناتیو میتوان انتخاب کرد)

آلترناتیو (پاسخ) دوم: هیچکدام.

انتخاب آلترناتیو دوم به مثابه انتخاب اکثریت آن منطقه و یا دولت ایالتی، بدان معنی است که آن منطقه یا آن دولت ایالتی "زبان خود آن منطقه و یا دولت ایالتی" را به مثابه زبان ارتباطی با دولت مرکزی برمیگزیند.

زبان اختیاری به عنوان یک واحد درسی در نظام آموزشی آلترناتیو دیگریست که هر دانش آموزی غیر از زبان اول (زبان مادری) و زبان دوم (زبان انگلیسی) و زبان سوم (یکی از زبانهای ارتباط سراسری) زبان چهارمی را نیز در نظام آموزشی بایستی فراگیرد. آموزش این زبان میتواند بعد از دوره دبستان آغاز گردد. اما برقراری چنین واحد درسی در مدارس زمینه های آموزش زبانهای دیگر در کشور را نیز تقویت میکند و ارتباطات درونی در کشور را تقویت مینماید.

در این طرح، تن دادن به اراده و انتخاب مردم، یعنی صاحبان اصلی کشور، مد نظر قرار گرفته است، اما انتخاب زبان فارسی به مثابه زبان ارتباطی، بدون انتخاب و رای مردم، چیزی جز اعمال نظر از بالا، چیزی جز حق ویژه قائل شدن، چیزی جز برتر شمردن و اعمال تبعیض و چیزی جز تعارض با احترام متقابل میان خلقهای ساکن در ایران نیست. اگر زبان فارسی چنین محبوبیتی دارد که از سوی مردم انتخاب شود، دلیل حق ویژه قائل شدن به این زبان چه معنی دیگری غیر از تبعیض میتواند داشته باشد؟ عادلانه ترین راه فراهم کردن شرایط برای برگزاری یک رفراندن عادلانه در مورد سیاست زبانی در ایران بعد از جمهوری اسلامی است.
Yunes.shameli@gmail.com

حربه هـای ضدبشـری فاشيسـم تماميـت خـواه پارس در بلوچستــــان اشغالــی قسمــت چهـارم

کشتـار بيرحمانـه و قتـل عـام مـردم بلــوچ

تاريــخ خـونيــن بلـوچستــان نشان می دهــد که هرگاه قــدرت پارس بيشتــر از تـوان دفاعـی مردم بلــوچ بوده به سرزميــن اجــدادی ما هجــوم آورده آنــرا به اشغــال خــود در آورده انـد. همـکاری نزديک و جبهــه مشتـرک پارس با اشغالگرانـی از قبيـل پرتغاليهــا، انگليسيهــا و هم اکنـون چين و پنجــاب بر عليه مردم بلــوچ ريشــه در توحــش، تماميـت خواهـی، کينه توزی، منافع مادی و ميــل به غصب هميشگــی سرزميـن غنـی بلوچستــان دارد.

کشتـار و قتـل عام مردم بلـــوچ از زمان انوشيروان ظالــم گرفتــه تا خامنه ای سفاک برای نابــودی فيزيکــی مردم استــوار بلـوچ حربه ای ضدبشــری اســت که به قيمــت جان بيشمــاران بلــوچ تمام شــده و بـه ايجاد دريايی از آلام ناعــلاج در بلوچستــان اشغالـی انجاميــده اسـت. گـويا کشتـن نوزادان بلــوچ، اعــدام جوانان بيگنــاه، به ســوگ نشانــدن مـادران سوگـوار، تخريــب زندگــی دختـران معصـــوم، بيــوه کردن خواهـران مـا، يتيـم کـردن کودکان وقتــل بزرگسالان درد کشيـده عطـش خونخـواری، کينه تــوزی و ميــل به انسان کشـی اشغالگـران را بيشتـرکرده اســت.

دشمنــی جنـون آميـز و کينــه توزی عمـيـق همسايـگان تماميـت خواه و بدور از تمــدن نسبــت به مــردم بلـــوچ سابقه ای بسيـار طولانـی دارد. انوشيـروان ساسانی ظالم ( ۵۷۹ ــ ۵۳۱ ميلادی ) برای گرفتــن انتقـام شکســت مفتضحانه جـــد خون آشامـــش اردشيــر ساسانــی در مقابل لشکـــر«کـــوش و بلـــوچ»مردم بلــوچ را تقريبــا يکهــزار و پانصــد ســال پيش چــنان فجيعانــه قتـل عام کـرد که حــدود پــنج قــرن بعـد از آن قتــل عــام وحشيانــه ابوالقاسـم فردوسـی آنرا بعـنــوان يـک حماســه و «افتخار تاريخی پارس» اين چنيــن به شعـــر درآورد
:
« از ایشان فراوان و اندک نماند-------- زن و مرد جنگی و کودک نمانـد
سراسر به شمشیر بگذاشتند-----------------ستم کردنِ کوش برداشتنــد
بشـد ایمن از رنج ايشان جهان------------ بلوچی نماند آشکار و نهــان »

آيا ناکامــی انوشيــروان وحشـــی در نابــودی مردم بلــوچ می توانــد دليلــی برادامــه کينــه تــوزی حيوانــی و دشمنــی عميـق وارثان او بر ضــد مـردم بلــوچ باشــــد؟

چــرا اشغالگــرانِ غارتگـر پارس بارها مــا را در معــرض تهاجــم ، بربريــت و توحــش خود قــرار داده انـــد؟ مگـر برايشــان کافی نيسـت که بلوچستـــان اشغالــی را بارها غــارت و ويــران کــرده وبيشمـاران بلــوچ را به شهــادت رسانده اند؟

اگـرچه انوشيــروان خون آشــام و وارثان تمــدن ستيــز وی قتــل عــام گستـرده مــردم بلــوچ را جشــن گرفتنــد اما بلــوچ همچنــان آشکارا زنــده اسـت و در مقابــل اشغالـگران بـارها پيــروز شــده و موفــق به بيــرون رانــدن فاشيستهــای تماميـت خواه شــده است. ايــن بار نيــز يقينـــا اشغالگــران بی تمــدن پـارس با شکستــی عبـرت انگيــز روبــرو خواهنـد شـــد.

جنايات فعلـی اشغالگــران بی تمـــدن و وحشيگــری فاشيســم مذهبــی پارس در بلوچستــان اشغالــی ادامــهجنايات تکان دهنــده اجــداد و نياکــان آنان اســت. هــرگاه که قدرت شــان بيشتـر بوده بلوچستــان را به اشغــال خــود در آورده و به شکنجــه، دستگيــری، کشتــار و قتــل عـام مــردم پرداخته انـد تا گلزميــن را از آن خود کننــد و انتقــام شکستهـای اجدادشــان را از مــردم بردبــار بلــوچ بگيـرنــد.

گويی اشغالگـران بی تمــدن پارس همچنــان در دوران ساسانيــان هستنـد و فرهنـگ جمعــی و شعــور اجتماعـی شــان طــی يکهـزار و پانصد ( ۱۵۰۰ ) ســال در جـا زده است. در سطحی ازتـوحـــش هستنـد که شاهـان سفــاک صفـــوی و قاجاريــان خــون آشــام بودنــد.


اعمال شکنجه های قـرون وسطايی بر وجــود و هستــی بلـــوچ

شکنجــه جسمــی و روحــی عملـی ساديستــی وضدبشـــری اســت که فاشيستهـای پارس در هيـــچ دوره ای از تاريــخ سيــاه خــود در بکارگيـری آن دريــغ نکرده انـــد. در هــر دوره ای کـه قــدرت داشتــه و ممالــک متعلـــق به مـلل صلـح دوســت همسايــه را به اشغـال خود در درآورده ابــزار ساديستــی و ضدانسانـــی شکنجــه را بکار گرفته انــد تا مبارزان حق طلــب، انسانـهـای آزاده و مخالفــانِ منافــع غارتگرايانــه پارس را به تسليــم واداشتــه ، اشغـــال سرزمينهـای ديــگران را طولانـــی تــر کــرده و بــا غــارت ثروتهــای ملــی و دارايی ملتهــای همجــوار بر رفاه و آسايــش مــردم پارس بيفزاينـد.

ليســت زير گوشـه ای از توحـش و ساديســـم شکنجه گــران رسمــی و نيمــه رسمــی وابستــه بــه حـکام خـون آشــام و بـی تـمـــدن ايــران را نشــان می دهـــد.

ليســت شکنجـه هايــی جنــون آميــزکــه بـرای گستــرش « تشيــع ناب علــوی » آميختــه بـا «فـرهنــگ و تمــدن پـارس ! » بــر وجــود و هستــی بلـــوچ اعمـــال می شونــد:

۱ـ تيـــرزدن به دســت و پای زندانـی
۲ـ فــرو کردن سرنيــزه، کارد و چاقــو به ران، باســن، کمــر و سينــه زندانــی
۳ـ خفـه کـردن زندانـی تـا لحظـه مـرگ
۴ـ نگهداشتــن سـر زندانـی زيــر آب
۵ـ زدن با شــلاق و باتــوم
۶ـ بريــدن اعضـای بـدن زندانــی
۷ـ سوزانــدن با آتــش سيــگار
۸ـ بستـــن چشمهــای زنــدانــی به مــدت طولانی
۹ـ نــدادن غــذا و گرسنـه نگهداشتــن زندانــی
۱۰ـ تجــاوز جنســـی
۱۱ـ تهديــد به دستگيــری بستـگان درجـه يک زندانــی
۱۲ـ دستگيـری و شکنجــه بستگان درجه يک زندانی
۱۳ـ کشيــدن ناخـن دســت و پــا
۱۴ـ فـــروکــردن ســوزن زيــر ناخـن
۱۵ـ سوزاندن و داغ کـردن زندانی با آهـن گداختـه و اتـو بـرقی
۱۶ـ کشتــن زندانی جلــوی زندانيــان ديگــر
۱۷ـ توهيـــن و فحاشيهـای روزمــره
۱۸ـ زندانی کـردن در اتاق ســرد و تاريـک در زمستـان
۱۹ـ حبـس در سلــول های کوچـک و گـرم در تابستـان
۲۰ـ کشيـدن چشم و کــور کــردن زندانــی
۲۱ـ پاشيــدن نمــک و گــرد فلفــل بر زخمهای خونيـن زندانــی
۲۲ـ اعــدام نمايشــی برای شکستــن روحيــه زندانی
۲۳ـ بريدن انگشـتان دست و پای زندانـی
۲۴ـ رها کـردن مـاروعقـرب در زنــدان
۲۵ـ اعدامهـای صحرايـی بگونـه ای جنـون آميـز و وحشيانـه
۲۶ـ توهيــن، بی احترامـی ، ضـرب و شتـم بزرگســالان بلــوچ
۲۷ـ تهديـد به تـرور و قتـل اعضـای خانــواده زنـدانـــی
۲۸توهيــن و فحاشـی به قهرمانـان ملـی بلـوچ
۲۹ـ آويــزان کـردن زندانــی با يک دســت يا يک پـا
۳۰ـ بستـن وزنـه به آلــت تناسلــی زندانــی
۳۱ـ تزريــق مـواد اعتيـاد آور به زندانــی
۳۲ـ دادن داروهای مخـدر از طريـق غـذا
۳۳ـ بستــن زندانـی در حالت ايستـاده به تنــه درخـت يا ستـون سيمانی برای ساعـات متوالـی
۳۴ـ ممانعت از خوابيـدن زندانـی
۳۵ـ بيـدار کردن ناگهانـی زندانـی با صداهــای گوشخــراش و بلنــد
۳۶ـ فروکـردن سـوزن بزرگ ( جوالدوز) به ماهيچه هـای بـدن زندانـی
۳۷ـ تهديد به دستگيــری و تجــاوز به خواهـر يا مادر زندانـی
۳۸ـ کتـک زدن پـدر پير زندانـی برای خـورد کـردن روحيه پـدر و پسـر
۴۰ـ پرت کــردن زندانـی از بلنــدی
۴۱ـ شکستــن استخوانهــای دسـت، پــا و دنـده
۴۲ـ شکستـن جمجمه سر زنــدانـــی به قصـد کشـت
۴۳ـ ســوراخ کـردن بــدن زندانــی با متـه
۴۴ـ شکنجـه روانـی بر ضـد هــزاران پــدر و مـادربلــوچ با ربــودن و مفقــودالاثـر کردن نوجوانان، جوانــان و دانشجويـان بلـوچ
۴۵ـ لخـت کـردن زندانـی
۴۶ـ بستــن دسـت و پای زندانـی و قــراردادن قربانی زيـر آفتاب سـوزان
۴۷ـ زدن زندانــی با شـلاق، سيــم برق و چمــاق
۴۸ـ دادن شـوک التريکـی به قسمتهــای مختلــف بــدن
۴۹ـ شکنجـه با کلــت برقـی
۵۰ـ پيچانــدن زندانـی زخمــی و تيرخــورده درحصيــر، بستـن قربانـی با طنــاب و انداختــن از بالای هيلــی کوپتر در کــوه، دشــت و صحــرا
۵۱ـ ريختــن نفــت و بنزيــن بر سر و روی زندانــی و آتـش زدن وی
۵۲ـ ممانعــت از رفتــن به دستشويــی
۵۳ـ ممانعــت از ادای نمـاز
۵۴ـ توهيــن آشــکار به مقدســات اهــل تسنــن برای واداشتــن زندانی بلــوچ به واکنــش نشان دادن
۵۵ـ ماليــدن فلفــل بر چشمـان و صورت زندانــی
۵۶ـ شکستــن انگشتـان زندانـی
۵۷ـ زخمـی کردن زندانی بـا تـبـر
۵۸ـ کوبيــدن و له کردن انگشتـان زندانــی با پتک و چـکش
۵۹ـ پيچانـدن دســت و پای زندانـی
۶۰ـ دوختـن لبهـای زندانــی
۶۱ـ زدن چسـب بر چشمهــا و دهــن زندانــی
۶۲ـ کنـدن سبيل، ريش و مــوی سـر زندانـی
۶۳ـ ريختـن اسيــد بر بـدن زندانــی
۶۴ـ ريختــن آبجـوش بـر بـدن زندانـی
۶۵ـ بريـدن اعضـای بــدن با تيــغ موکـت بـری، کارد و چاقـو
۶۶ـ تيرانـدازی به اعضـای خانواده جلـوی چشم زندانی
۶۷ـ ربــودن فرزنـدان زندانيــان يا ديگر اعضای خانـواده
۶۸ـ بستــن دسـت و پـای زندانــی با زنجيــر و نگهداشـتن زندانــی در حالت ايستاده زير آفتــاب سوزان در تابستــان
.۶۹ـ آويزان کردن زندانـی از دســت يا پا زير آفتاب سوزان در تابستان
۷۰ـ زدن زندانــی با مشــت و لگــد

زخمهــای عميـق ودردهايــی را که غارتگــران پـارس با اعمــال شکنجــه هــای جسمـی و روحــی دربلوچستــان اشغالـی آفريده انــد هيچگونه مــرهــم و درمــانــی به جــزبيــرون رانــدن اشغالگـــران و جدايــی کامــل از فارسستــان نيســت. اشغالگــران بی فرهنــگ و تمــدن ستيــز بايــد از سرزمـين اجــدادی مـا و ثـروتهــای ملــی بلوچستــان چشــم طمـع برداشتــه سعــی کننــد تا بــه دنيــای انسانـهــا نزديــک شــده و با احتــرام بــه ارزشهـای انســانــی انســان گونه زيســـت کننــد.
شايــد نسلهــای آينــده پــارس به درجــه ای از انسانيــت، تمــدن و آگاهــی برسنــد تا دريابنــد که اجــدادشـان چه وحشيانــه می زيستنــد وتا چه حــد از انسانيـت بــدور بودنـــد. شايــد دريابنــد کــه نياکــان شــان چگونــه احتــرام به خويــش و ديگـران را ناديــده گرفتــه، عــرف ورســم همسايگـی را فقــط بخاطــر غارتگــری و حفــظ منافـــع خــود زيــر پا گذاشتـه ، با قلــدری، جنـگ، خونريــزی و تمــدن ستيــزی مانـع پيشرفــــت و ترقـــی همسايــگان بيدفــاع و صلــح دوســت بودنــــد.

ادامــه دارد
پروشـت ءُ پروش باتنـت ايران ءُ پاکستـان
آزات ءُ آباد بات گنجيــــں بلـوچستــــــــان

محمــد کريــم بلـــوچ
بيســت و يکم مارس ۲۰۱۳

ترور و تروريسم دولتى در ايران م.و.کوھگنجی

در این نوشته بيشترين تمرکز بر ترور در ایران و بخصوص ترور رژیم در بلوچستان است. زیرا که رژیم ج.ا توسط بی بند و بار ترین٬ نا آگاه ترین و بی منطق ترین قشريون جامعه ايران به گونه ای دیگر در بلوچستان و با ملت بلوچ عمل می کند و به ترورو نابودى فيزيکى آن پرداخته است. ھمه ترورھایی که در دنیا انجام شده و یا در حال انجام است٬ برای خود دارای قانون و محدودیتهايی بوده وميباشد. اما ترورھای رژیم در ایران و بخصوص در بلوچستان که توسط دستگاه سرکوب رژیم و به رھبری و فرماندھی مستقیم شخص ایت الله خامنه اى ولی فقیه انجام می شود بدون محدوديت و قوانين ميباشند۔
ترور مجموعه عملياتى است که با حذف فيزيکى و با ايجاد ترس وحشت به قصد تنبیه و محروم کردن رقیبان و بطور عام مخالفان از هستى صورت می پذیرد. جنگ و آدم کشی و کلاً درنده خویی٬ منش وحشیانه و حیوانی است که تصویر بسا زشت خود را در انتقام جویی٬ مالجویی٬ خون خواھی و خود خواھی بشر بنمایش می گذارد. زمانی که دولتھا یا افراد و گروه ھای کینه توزکه اراده مردم را در اداره کشور نادیده می گیرند و نمایندگان واقعی ملت ھیچ نقشی و حضوری در امور اجتماعی ندارند و به خواسته ھای معقول و غیر معقولشان طبق دلخواھش ادا نمی شود و از ارائه راه حلھای آسان و انسانی در می ماند٬ درنده خویی و راه ترور را انتخاب می کند و به روشھای ضد ھستی و زندگی تباه کن روی می آورند. از همين رو، ماھیت ترورھای رژیم در بلوچستان نسبت به مردم بلوچ با ھدف حذف یک فرد یا شخصیت ملی و يا مذھبی بلوچ نیست ٬بلکه فراتر از آن٬ تروری جمعی است و شامل تمام مردم بلوچ و برای انقراض و نسل کشی و نابودی فیزیکی ملتی کھن و تاریخی است.
تاریخ جنگ و ترور به تاریخ پیدایش وحیات انسان بر می گردد و آنجا که انسان ناتوان از درک رابطهُ ناھمگونیھا و یا پیوندھا! و عمل کرد پدیده ھا و مقوله ھا نسبت به ھم ناتوان ميگردد٬ از منطق و اندیشه دور و به دره نادانی جھالت و اعمال خشونت پرت می شود. تجارب ارزشمند بی اھمیت می شوند ٬ توسل به حربه دیرینه حیوانی جسته تا رقیب یا رقیبان را به ھر شکل ممکن و هر بھايی تسلیم و یا ازمیان بردارد. خشونت و خون ریزی به بھانه ھا و دلایل خاصی در جوامع بشری رواج داشته و دارد. دلیل تراشیدن برای انجام یک عمل زشت و ضد انسانی از سوی ھرکسی، بخصوص صاحبان قدرت و همچنين آنھایی که تحت ستم قرار می گیرند٬چندان کار مشکلی نیست!
به ندرت جامعه ای را می توان یافت که جھت دھی فکری اکثریت مردمش متأثّر از طرز تفکر اقشار و طبقات حاکم نباشد. طبقه حاکم تمامی وسائل قدرت سرکوب و توان تبلیغاتی را در اختیار دارد. آنطور که بخواھد و لازم و صلاح خود بداند٬ به موقع از آن استفاده می کند که بقای سیستم و طبقه اش را تحکیم بخشد. در یک جامعه بسته غیر دمکراتیک٬ صاحبان قدرت سیاسی با بر انگیختن احساسات مذھبی٬ نژادی٬ تبعیض گرایی و ملی گرایی و نیز با بزرگ نمایی از گذشته به افتخارات کذایی دامن می زنند تا به حفظ قدرت سیاسی و تحکیم وضع موجود ادامه دھند و در اھداف حال موفق باشند که خود نوعی ترور اندیشه و اخلاقی است که بد ترین نمود را در جامعه دارد. آنھا در تلاش ایجاد شرایطی ھستند که مردم به گفته ھا و باورھای آنھا اعتماد کنند. کشتار و لت و پار کردن ملیتھای دیگر را از افتخارات حیات گذشته و حال خود بر می شمارند. حکومتھای مرکزی عقب مانده و غیر دمکراتیک سرکوب٬ تبعیض٬ تحقیر و عقب ماندگی اقلیتھای مذھبی و همچنين ملیتھای غير خودى را عملاُ در جھت بقای حاکميت خود و در آن راستا سازماندھی وعمل می کنند که رشد نفرت و کینه و دشمنی را به مرحله اى ميرسانند که دیگر توده ھا حاضر به تن دادن به زندگی به شیوه سابق نیستند و بر خورد ھای فیزیکی امری محتمل می شود.
دولتھای ضد بشری که بدون اراده مستقیم مردم و یا در انتخاباتی ساختگی و مھندسی شده٬ قدرت سیاسی را غصب و فرماندھی سرکوب را مستقیم بعھده می گیرند٬ به ھر کس و مکانی مشکوک ھستند٬ حتی به خدمه ھای غیر نظامی و نظامی خود اعتماد ندارد. به جای ارائه راه حل و پاسخ دادن به مشکلات اقتصادی٬ سیاسی و به حداقل رساندن اختلافات فرھنگی در جامعه ای چند ملیتی٬ راه حل را در نابودی فیزیکی. آدم ربایی٬ دستگیری ٬ شکنجه و زندان و تجاوزو و بی قانونی می دانند و ارزیابی می کنند. آن سوی دیگر این سکه و معادله نابرابر اجتماعی که راه ھای دیگر را به روی خود بسته می بیند٬ توان خود را برای شناسایی مھره ھای اصلی و تعیین کننده رژیم بکار می گیرد و اگر ھر از چند گاھی موفق به ترور یکی ازاین مھره ھا باشد٬ سرمست از پیروزی و ھیاھوی زیادی از قدرت و توان خود براه می اندازد. اما٬ با یک شاخص مشترک ھردو گروه در خفا به کمین و شکار و لت و پار کردن ھم می پردازند. ماھیتاً دو اعمال هر دو طرف زشت وغیر انسانی ھستند و بار دھی و بازدھی اش خسارات جانی انسانی٬ پسروی فرھنگی٬ عقب ماندگی اقتصادی و عقب ماندگی عمومی جامعه است. بر اثر چنين رويکردى ٬ اکثریت بی گناه افراد جامعه در کشورھای عقب مانده٬ لحظه به لحظه زندگی می کنند. از خوف بی امنیتی٬ جنگ و ترور رنج می برند و از برنامه ریزی، آینده نگری و آینده سازی صحیح برای رؤیاھای فردای خود و بخصوص فرزندانشان ناتوان می مانند.
متاسفانه اندیشه ھای فرقه گرایانه ٬ تنگ نظریھا و قشری گرى ھا در جوامع غیر دمکراتیک و تک حزبی که با دیکتاتورمنشانه و اراده فردی به جای اراده جمعى اداره می شوند به منافع ملی و عمومی نمی اندیشند. به عملھا و نگرشھای خشونت آمیز دامن می زنند. جامعه را به رواج فساد و رشوه خواری سوق می دھند. زشتى هاى اجتماعی به عنوان فرھنگ و خصلتھای بس خطرناک اداری در جوامع عقب مانده رسمیت و حقانیت دولتی بخود می گیرند. کم آگاھی اجتماعی و نبود قدرت مستقیم و مستقل برای افشا و مقابله با سیستم و دستگاه سرکوب٬ روشھا و برخوردھای نابجای دولت تا حدی ھم مورد قبول بخشی از فرھنگ تحمیلی مردم شده است. دولتھای بدون پشتوانه عمومی مردمی که فقط بخشی کوچک از جامعه را نمایندگی می کنند٬ مستقیم و غیر مستقیم به تبلیغ و ترویج و جدایی در جامعه دامن می زنند و زمینه ھا و شرایط ترور را با راه انداختن بحثھای فرقه ای و غیر اصولی در رسانه ھا و مطبوعات ملی دامن می زنند. در کشورھای چند ملیتی٬ راه اندازی بحثھای تفرقه بر انگیز از حساسیت خاصی بر خوردار ھستند. بخصوص که بخشھايی از جامعه دارای مذاھب متفاوت باشند و فقط یک فرقه مذھبی قدرت سیاسی را قبضه کرده وحق مسلم و مادرزادی و خدادادی خود بداند. از سرمایه و اقتصاد ملی و نیروھای سر کوب بر علیه بقیه دیگر ملیتھا که در قدرت سیاسی شریک نیستند٬ استفاده می کند و تخم نفاق و کينه می کارد و زمینه ھای ترور را فراھم می گرداند.
اما٬ ترور ھمیشه و مخصوص و محصول جوامع عقب مانده چند ملیتی و کشورھای غیر دمکراتیک نیست. بسیاری از دولتھای بزرگ جھان به بھانه امنیت ملی و حفظ منافع ملی به کشورھای کوچک در حال رشد و به اصطلاح پیاده کردن دمکراسی در آن جوامع از بالا٬ زمینه ھای یک جنگ نابرابر ویران گر را فراھم می کنند و مخفیانه و علناً منابع ملی را غصب و صاحبان این منابع را با بستن انواع تھمتھا دستگیر٬ مورد تجاوز٬ شکنجه و ترور قرار ميدهند تا حقانیت خود را با زور گلوله و باروت به اثبات برسانند
در ایران ھم مانند ھر کشور و جامعه ای دیگری٬ ترور ریشه و تاریخی طولانی دارد و بیشتراسناد موجود آن به دوران سلجوقیان بر می گردد. سلجوقیان با خوى و خلق قبیله ای خشکی که داشتند٬ کشور را با روحیه نظامیگری محض اداره می کردند. سر به طغیان زدن شاه زادگان در گوشه و کنار بعد از ترور خواجه نظام الملک٬ خشک سالى ھای پی در پی٬ شیوع امراض مسرى و واگیر از یک سو٬ رشد فرقه فاطمیان مصر( اسماعیلیان) در ایران و نیز بی تفاوتی ھای دولتھای سلجوقی و نارضایتى ھای عمومی مردم از سوی دیگر٬ شرایط بس نامناسبی را برای دخالت در امور اجتماعی ایجاد کرده بود و بر ھمین اساس اسماعیلیان" دولتی در دولت سلجوقی تشکیل دادند.١". تاریخ ایران سرشار از ترور بر سر قدرت است٬ اما بطور سازمان یافته سوای آنکه ھراز گاھى شاهزاده ای و آخوند زاده ای به طریق سم خوراندن و نابودی فیزیکی رقیبان می پرداخت و می پردازند ٬ فرقه اسماعیلیان یا ھفت امامیان بودند که سازمان "فدائیان " را برای اولین بار برای انجام مقاصد سیاسی تشکیل دادند. اندیشه و عمل ترور را بطور سازمان یافته٬ رسمی و جدی وارد فرھنگ سیاسی ایران کردند.
تاریخ مدون ۲۵٠٠ ساله ایران ازابتدا تاکنون سر شار از این قبیل واقعه ھا و روی داد ھا است. به یاد آوری چند نمونه آن که چند نسل گذشته و کنونی ناظر آن بوده اند٬ بسنده می کنیم. کور کردن پسر نادر شاه به دست خودش(براى ايجاد وحشت و ترس در ميان مردم و حفظ ابهت خود)٬ ترور امیر کبیر٬ شایعه ھای قتل آیت الله طالقانی و احمد خمینی و نیز برادر کوچک محمد رضا شاه و صدھا نمونه ایجاد صانحه ھای مصنوعی توسط رژیمھای ایران از جمله قاجار٬ پھلوی و بخصوص جمھوری اسلامی که برای قتل نه تنھا مخالفین بلکه برای قتل ھمدستان و ھمکاران و دوستان دیروزی که دیگر مورد اعتماد نیستند و استفاده کاربردی ندارند٬ صورت می پذیرفت و هنوز ادامه دارد. تمام تاریخ به اصطلاح ۲۵٠٠ ساله ایران سرشار از این نمونه ھا است شاهزاده ھا و آخوند زاده ھا از ھر فرصتی برای نابودی رقیبان استفاده می کردند٬ یا غافل گیرانه خنجر در قلب رقیب و شاهزاده و آخوند زاده دیگری فرو میبردند یا با مبادرت به نیرنگھا و حیله ھای زشت و نا پسند ، زشتی و تباھی اخلاق جمعی را پرورش می دھند۔ طبقه حاکم با قدرت اجرایی و حضور فیزیکی در کلیه جمعھا و انجمنھا و مجموعه ھای شھری و روستایی وسایر فعالیتھای اجتماعی ھر گونه اثری و حرکتی را خنثی و به سود خود سازمان و جھت دھی و تاریخ نویسان و شاعران را مستقیم و غیر مستقیم مداح دربار تربیت و وادار به وارونه جلوه دادن حقیقت می کنند. تجاوز به حریم شخصی و نیز موضوع ترور یک انسان را شاھکار و پیروزی بس بزرگ به نفع قدر قدرتان جلوه داده و به ثبت می رسانند.
در دوره سلجوقیان٬ ترور به عنوان یک تئوری و اھرم برای رسیدن به اھداف سیاسی و رفرم و باورھای مذھبی مطرح و قابل قبول بخشی ازجامعه آن روزواقع شد و به اسماعیلیان ( جنبش حشاشیان- طرفداران حسن صباح ) نسبت داده می شود. حسن صباح طرفدارانش را درجه بندی می کرد و به ھر کدام القابی می داد٬ " به رئیس کل٬ داعی الدعاه لقب داد که در میان غیر اسماعلیان به شیخ الجبل معروفست. مقامات پس از او به ترتیب عبارت بودند از کبیر٬ سایر داعیان٬( رفیقان) و فدائیان. فدائیان گروھی از جان گذشته بودند که بفرمان شیخ الجبل مرتکب قتلھایی شده ھراس در دل خاص و عام می انداختند. گرچه این طایفه از اسرار مذھب اسماعیلی آگاه نبودند٬ ولی با این حال نباید پنداشت که ھمهُ آنھا مردمی بی سواد بودند.۲".
"فدائیان " تشکیلاتی سازمان یافته و بازوی نظامی فرقه اسماعیله بودند.اھمیت موضوع اینجا است که ترور در این دوره از تصمیمات فردی خارج و در بعدی سازمانی و تشکیلاتی منسجم و مخفی صورت می پذیرد و در تاریخ ایران به ثبت می رسد. تئوری پردازان این جنبش تا آنجا پیشروی و سازماندھی کردند که عمدتاً طرفدارانشان را در بخش "فدائیان" مغز شویی و حتی اخته می کردند و قبل از محول کردن و دادن ھر گونه مأموریتی در کاروان سراھا و مکانھای دیگر برای مدتھا تحت نظر داشتند تا کاملاُ بی عاطفه و احساس شوند و مطیع و فرمان بر دار قرار گیرند. زمانی که آماده و مورد تأیید می شدند به مأموریت برای ترور افراد کلیدی گماشته می شدند.
از جمله مھمترین افرادی که توسط فدائیان اسماعیلی ترور شد می توان به وزیر کاردان ملک شاه سلجوقی٬ خواجه نظام الملک اشاره کرد که توسط فردی اسماعیلی بنام ابوطاھر ترور شد.خلیفه فاطمی آمرباحکام الله و خلفای عباسی المسترشد و الراشد ھم توسط فدائیان اسماعیلی در زمان کیابزرگ امید جان نشین حسن صباح و به فرمان وی ترور شدند.بعد از آن ھم در ایران ازشیوه ھای ترور برای انتقام جویی و خون خواھی و رسیدن به اھداف سیاسی توسط حاکمیت سیاسی و گاه بنام حقجویی و حقگیری و گاه به دلیل تحت ظلم و ستم واقع بودن وخود و گروهش را نماینده خدا و جامعه معرفی کردن٬ بر علیه بسیاری از مخالفین حاکمیت سیاسی٬ شخصیتھا و اندیشمندان جامعه و یا بر علیه مقامھا و رجال دولتی ھم از طرف قدرتمندان حاکم دیکتاتور و ھم از سوی قشرھای اجتماعی تحت ستم که تغییر قدرت سیاسی را فقط ازاین طریق میسر می دیدند٬ صورت گرفته و ھنوز می گیرد. نمونه ھای فروانی از این نوع حرکتھا در تاریخ چند صد سال اخیر جامعه ما به خصوص دوره قاجاریه و دوره پھلوی به ثبت رسیده است و تنگ نظریھا به آنجا کشانده می شود که فردی مانند کسرویی به خاطر افشاگریھای معمولی٬ ھدف فدائیان اسلام قرار می گیرد۔ دھه چھل شمسی در اوج خفقان و دیکتاتوری پھلوی٬ سازمانھای چریکھای فدائی خلق و نیز سازمان مجاھدین خلق برای نشان دادن نارضایتی عمومی مردم تشکیل می شوند و بن مایه عملی فکری شان ترور مقامھای رژیم و کار گزاران آمریکایی است و متوجه شدیم که چگونه از رھبری انقلاب کنار زده شدند و سازمان مجاھدین در خرداد ماه ١۳۶٠ شمسی بدون درس آموزی از بھمن ۵٧ دوباره برای کسب قدرت سیاسی به ھمان مش چریکی روی آورد و به ترورھای وسیعی پرداخت.
بعد از بھمن ماه ١۳۵٧٬ ترور جھت ایجاد رعب و وحشت و حکومت کردن٬ روش اصلی رژیم ج.ا برای انتقام جویی شد. انتقام جویی که شامل برخی از باز ماندگان رژیم شاه می شد که چندان راضی به مدح و سنا گویی و ستایش تازه به بخت رسیدگان و تخت نشستگان جدید نبودند. وحشت سران رژیم ج.ا از محاکمه علنی تعدادی از بخت برگشتگان سران رژیم شاه بھانه ای برای انقلابی عمل کردنشان نبود٬ بلکه پرده برداشتن از زد و بندھا٬ حد و حدودھا٬ قول و قرار ھا و نیز ھمکاریھایی بود که خمینی با غرب و بخصوص مستقیم با امریکا و جیمی کارتر و نیز بعضی حتی از منفورترین سران ارتش ایران و نوکران در بار و غرب ازجمله تیمسار قره باغی٬ پشت پرده قبل از بھمن ماه ۵٧ گذاشته بود. ھدف اصلی رژیم٬ ترورایز کردن ملیتھای ایران بود. قصد و ھدف تئوری پردازان مذھب شیعه و دولتھای تروریست و تروریست پرور و غاصب انقلاب بھمن ۵٧ ٬ برای تحکیم قدرت٬ نابودی مخالفین سیاسی بخصوص دگر اندیشان٬ روشن فکران و روشن فکران اقلیتھای مذھبی و ملیتھای ایرانی بود که در سر لوحه و متن کار خود قرار داده بودند. ھاشمی رفسنجانی مرد موذی که از ھیچ به ھمه چیز و بالاترین مقام ایران و بالاترین ثروت در جھان رسید و مورد اعتماد خمینی بود که او را فرزندش خطاب کرد٬ بدون کوچکترین پرده پوشی ھدف رژیم ج.ا را ھم شفاھی در نماز جمعه ھای تھران و ھم در نوشته ھایش اعلام کرد که "ما به بیش از ده ملیون جمعیت احتیاج نداریم" وی معتقد است که برای حکومت کردن باید ترور را در جامعه گسترش داد و نیز برای کنترل جامعه بھترین سیستم ایجاد رعب و وحشت در جامعه است که به عمر رژیم می افزاید. رژیم ج.ا نیز به زشت ترین و عریانترین شکل غیر مردمی تا کنون به عمل و رواج اندیشه و عمل ترور ادامه داده و آن را به معضل اصلی روز جامعه ما تبدیل کرده است. رژیم ج.ا به شدت و بعضی ازھم فکران خارج از قدرت سیاسی مانند سازمان مجاھدین خلق و گروه فرقان و غیره ھر از چند گاهی و در حد توان و یافتن فرصت٬ حیات و وجود خود را در ترور واندیشه ترور پروری اعلام می کردند که رژیم به آن ادامه می دھد.
خمینی چند ھفته بعد از بھمن ۵٧ ٬ بر علیه مردم کورد اعلام جنگ کرد و فرمان بمباران شھرھای کردستان را در بھار ١۳۵٨ که ھنوز مردم سر مست شادی از پیروزی انقلاب بودند٬ صادر کرد. کشتار مردم تحت ستم کورد٬ ماھیت عملکردھای خمینی و اندیشه اسلامی شیعه و تروریستی وی را در ھمان ابتدا برای ملیتھای ایران روشن کرد. اعدامھای دسته جمعی و بمباران مردم بی گناه کورد پرده از اندیشه ھای تروریستی٬ خونخواری و خون آشامی ٬ خونریزی٬ ضد بشری و ضد ملیتھای ایرانی وی را بکنار زد و ماھیت رژیمی که وی با تقیه و دروغ و شارلاتان بازی سیاسی به ملیتھای ایران وعده داده بود٬ کاملاً مشخص شد. تروریسم ج.ا بر سراسر ایران زمین و بخصوص بر علیه ملیتھای ایران سایه شومش را گستراند. ملت بلوچ از ھمان فردای بعد از بھمن به ماھیت رژیم پی برد. مورد بی مھری قرار گرفت و بسیاری از جوانان و پاک اندیشان بلوچ قربانی قالب اندیشیھای رژیمی شدند که با انسانیت اعلام جنگ کرده بود. اولين ترورش را در بلوچستان در دوران اولين انتخابات مجلس پس از رفراندوم کذايى "جمهورى اسلامى آرى يانه؟" با تيراندازى و فلج نمودن دکتر رحمت الله حسين بر رهبر "سازمان دموکراتيک مردم بلوچستان" شروع نمود۔ ترور رھبران ترکمن در اواخر بھمن ماه سال ١۳۵٨ شمسی در سالروز انقلاب بھمن نقطه عطفی سياه و ننگين در تاریخ ج.ا و همدستانش بود و به تروریسم دولتی رژیم رسمیت بخشید. زنده یادان توماج٬ مختوم٬ واحدی و جرجانی که در کانون فرھنگی- سیاسی خلق ترکمن فعالیتھای فرھنگی و روشنگری می کردند٬ توسط نظام ج.ا و دولت ارتجاعی اش در زمان ریاست جمھوری بنی صدر٬ ترور گرديدند که تنھا یک ضربه و شوک به ملت ترکمن نبود بلکه تشديد تبعیض و تحقیر ملیتھای ایران و اقلیتھای مذھبی٬ قبول حقیقتی تلخ و باور نکردنی بعد از آن همه امید ھای انقلاب بھمن بود. فضای سیاسی ایران با ابرھای تیره و تار و پر از غرض و کینه جویی آنچنان پوشانده شد که ھمچنان سایه شومش آینده اى روشن و امید را از مردم می رباید و ھشداری بر تمام ملیتھای ایران٬ طبقات زحمتکش کارگران و دھقانان٬ گروه ھای سیاسی فعال٬ روشنفکران٬ دگراندیشان٬ اقلیتھای مذھبی٬ مردم نیک اندیش و نیک پندار ایران بود.
خمینی و باند تبھکار آخوند توانسته بودند کلیه آزادیھا فردی و اجتماعی بدست آمده ازانقلاب بهمن را لگدمال کنند و حقوق انسانی و شھروندی ملیتھای ایران را بطور جدی نادیده بگیرند. خود سریھای این باند مذھبی ولایت فقیه ھشداری بود که از ھمان ابتدا ميبايست جلوی عوامل رژیم و رھبری خمینی را در ھمانجا و از آنجا گرفته می شد تا از پیشروی و به جنون رسیدن وحشی گریھای غیر قابل وصف دیکتاتوری تجربه شده سابق مذھب شیعه صفویه متوقف شود و بیش از آن اجازه تجاوز به حریم آزادیھای فردی و اجتماعی و اعدامھای بدون محاکمه و مخفیانه توسط دیوانگانی مانند خلخالی یا ھر عنصر دیگری داده نشود و تاریخ دهه ھای آخیر ایران اینقدر سیاه تر و لکه دارتر از دوران تسلط اعراب ٬ مغول و حتی سلسله صفویه نوشته نشود و به ثبت نرسد.
جریانھایی مانند حزب توده وفدائيان اکثریت و سایرین که اعدامھای علنی و مخفیانه و ترور و تروریسم و نیز خفقان عمومی حاکم و تجاوز رژیم را به حریم خصوصی افراد در جامعه جشن می گرفتند به به و چه چه می گفتند٬ رژیم را ستایش می کردند٬ ضد امپریالیسم معرفی می کردند. به اعدامھای بدون محاکمه مخالفین خمینی و باند تبھکارش ھورا می کشیدند و شکست امپریالیسم را در دو قدمی می دیدند و ارزیابی می کردند. در حساس ترین و بحرانی ترین شرایط جامعه ایران در حقیقت شریک سیاسی در ترور وتروریسم رژیم بودند و باھیچ تیممی و سفسطه بازی غسل تطھیر داده و پاک نمی شوند و در محاکمه ھای عادلانه حقیقت یابی فردا باید به ملیتھای ایران پاسخ گو باشند. زیرا٬ گذشته از اھرمھای وسیع قدرتی که خود رژیم برای سر کوب توده ها در اختیار داشت و از آن استفاده می کرد٬ نیز از حمایت ردیابیھا٬ راھیابیھا و راھنمائیھای این جریانات ضد حقوق بشری و ضد شھروندی نيزبر خوردار بود. این جریانھا عملاُ پشت سر رژیم رقص ضد امپریالیست می کردند و رژه ضد امپریالیستی می رفتند.٬ تسبیح خلقی می چرخاندند. سجده روح اللهی می کردند و پشت سر امام و رژیم نماز بسوی مسکو می خواندند و بر علیه انقلابیون و مخالفین سنگر گرفته بودند. بنا بر ھمین منطق رھبران و تئوری پردازان این جریانھا در تروریسم رژیم نه تنھا در ایران شریک بودند٬ بلکه درترویچ و ترورھای رژیم که در خارج از مرزھای ایران بر علیه مخالفین٬ رھبران کورد٬ ترور رھبران سازمانھای سیاسی و مذھبی ملت بلوچ٬ بختیار٬ رجوی و دیگر مخالفین مذھبی و سیاسی انجام می شد٬ شریک جرم رژیم شناخته می شوند. ھر چند که ممکن است فیزیکی در ترورھای خارج از کشور شرکت نداشتند٬ اما٬ سکوتشان در مقابل این جنایتھا در خارج از ایران و تئوریزه کردن اعمال زشت رژیم و دادن نوعی حقانیت به جنایتھا و سیاه کاریھای رژیم٬ کافی است که در دادگاھی صالح و مستقل برای یک تحقیق و روشن گری برای ثبت در تاریخ٬ رھبران و نمایندگان فکری این جریانھای ارتجاعی ارجاع شوند.
تروریسم دولتی رژیم ج.ا ھم اکنون معضل عمیق روز جامعه ما شده است. ترورھای رژیم در بلوچستان که دارای ويژگى و موقعیتى خاص منبعث ازبافت اجتماعى جامعه بلوچ يعنى تقسیم بندیھای قبیله ميباشد٬ بگونه ای بسیار وحشتناک ادامه دارد. بین قبیله ھای جامعه بلوچ به پست ترین و زشت ترین حرکات دست می زند، عمداُ نفاق و درگیری بین طوایف بلوچ بوجود می آورد. مھم نیست که فرد سرشناش و یا آدمی معمولی از یک قبیله را مخفیانه ترور کند و به قتل برساند. مھم اینجا است که رژیم وانمود می کند که فرد یا افراد مورد نظر توسط افراد قبیله دیگر ترور شده اند و با این روشھا و تاکتیکھای زشت شناخته شده٬ باعث ادامه کشتار ده ها نفر از طرفين می شود و در گیریھای دامنه دار طایفه ای را که تا چندین سال ادامه می یابد سبب می شود. زمانی که آگاھان دو طایفه مورد نظرعمق موضوع و آبشخور آن را متوجه شوند٬ باز رژیم به سراغ دو طایفه و یا سه طایفه دیگر می رود و این دایره جنایت رژیم نسبت به ملت بلوچ ھمچنان به نوبت و صف بسته و از محلی به محل دیگر و ازنقطه ای به نقطه دیگر در سر زمین بزرگ بلوچستان به میان مردمی که سنتھای قبیله ای ھنوز دارای اعتبار و ارزش ھستند در حال حرکت و گردش است.
بدون آن که این گونه جنایتھای رژیم آخوندیسم ایران٬ بعدی جھانی بخود بگیرد، با نبود صدای مخالف افشاگری در این مورد برای سایر ملیتھای ایران و نیز مردم جھان که مستقیم در چنین آتش و جھنمی نمی سوزند٬ کار پیچیده وسخت نا باورانه ايست. جنایتی که با دغل کاری آخوندیسم حتی از چشم و دسترس مطبوعات دست نشانده و غیر مستقل موجود نيز بدور می ماند. رژیم با مسلح کردن عشایر بلوچ به نفاق و فتنه گری میان ملت بلوچ و به جان ھم انداختن آنھا مشغول است. گاھی انسان فکر می کند آنچنان تضادی انتاگونیست و حل نشدنی در میان این ملت رواج دارد که شبیه یک جنگ داخلی می ماند. بعنوان مثال سپاه پاسداران یک طایفه را مسلح می کند و کمیته و یا جھاد و دیگر ارگانھای سرکوب رژیم به سراغ طایفه دیگر و مسلح کردن آنھا می روند و بادادن اسلحه و ایجاد نفاق به ادامه درگیریھای و کشتار دامن می زنند. کمیته و بسيج عشايرى به فردی یا گروھی تأمین و امنیت می دھد و سپاه به ترور فرد یا گروه ديگرى مبادرت می ورزد و بر عکس، گرفتن جان چندین قربانی از ھرطرف و نتيجاً ادامه خشونت، به معنى توفيق و تأمين رضایت و پیشروی سیاستهاى رژیم در میان ملت بلوچ است.
تا زمانی که شرایطی برای آگاھی نسبی اقشار اجتماعی فراھم نشود و رژیم حق حیات را برای غیر خودیھا به رسميت نشناسد و باھوچيگری عمل و رفتار کند و سرنوشت مردم ایران در لوای مذھب و ولايت فقیه و قانون اساسی اش دست نخورده بماند٬ سرنوشت ملیتھای ایران به دست و قدرت عده ای مداح ج.ا رقم خواھد خورد و متاسفانه ملیتھا٬ روشنفکران٬ دگر اندیشان و اقلیتھای مذھبی ایران از این غده سرطانی در امان نخواھند بود. رژیم دیکتاتور و فاشیست - مذھبی ایران با ترور مخالفین و اندیشمندان و دگر اندیشان و با ریختن خون انسانھای پاک و بی گناه غسل تطھیر می گیرد! بھشت را به نا آگاه ترین اقشار اجتماعی وعده می دھد و ایدولوژی ترور را در ایران و ھر کجای دنیا که بتواند با ھر بھانه و بهايى ٬ با حمایت مالی٬ سازماندھی و تأمين آب و دانه رواج ميدهد! بر تعداد و جمعیت قبرستانھا روز بروز می افزاید و با نبض زندگی و ھستی در جدالی و جنگى دائم بسر ميبرد. به ریختن خون بی گناھان فتوای اسلامی می دھد و آن را حلال می شمارد. ترور در فرھنگ ج.ا در راستاى کسب بھشت به ناآگاه ترین اقشار اجتماعی با خرافات مذھبی تعلیم داده و معرفی می شود!
درھم ریختن و به ھم پاشیدن سیستم ولایت فقیھی و آخوندیسم شیعه، بناى دموکراسى راستين، تأمين و تضمين کننده حقوق سياسى، اقتصادى، اجتماعى همه اقشار و مردمان گوناگون ايران ٬ روزنه امید فردا در ایران می تواند باشد.
( ١و۲ برگرفته از تاریخ ده ھزار ساله ایران به قلم عبدالعظیم رضایی)
م.و.کوھگنجی یکم دی ماه ١۳٩١ شمسی.
 Ostomaan.org

پیام نوروزی زندانیان سیاسی زندان مرکزی زاهدان سیستان و بلوچستان

با احترام اینجانبان زندانیان سیاسی زندان زاهدان فرارسیدن سال ۱۳۹۲ خورشیدی و آغاز بهار طبیعت را به تمام ملت عزیز ایران به خصوص به خانواده های زندانیان سیاسی تبریک عرض نموده و امیدواریم در این سال جدید همه آنها از بند اسارت آزاد گردند .
 اینجانبان از صمیم قلب آرزو داریم که با تغییر سال و آغاز بهاری نو و تحول طبیعت وضعیت ملت شریف ایران نیز که واقعا بحرانی و وخیم می باشد با تغییر نظام سیاسی حاکم بر مملکت بهبود یافته و طوری گردد که ملت بزرگوار ایران به جایگاه واقعی خود در بین ملت های دنیا دست پیدا کند .
همچنین اینجانبان همبستگی خود را با سایر زندانیان در تمام زندانهای ایران اعلام نموده و برای همگی آرزوی موفقیت و سربلندی داریم و از تمام مدافعان حقوق بشر سراسر دنیا و سازمانهای بین المللی تقاضامندیم که برای آزادی و نجات اینجانبان تلاش و کوشش نمایند.
 و در پایان ، همگی به نیابت از سایر زندانیان سیاسی زندانهای ایران نهایت تشکر و قدردانی خود را از فعالین حقوق بشر و دموکراسی در ایران اعلام می نماییم .
زندانیان سیاسی زندان مرکزی زاهدان
اسفند ۱۳۹۱
امضاکنندگان: ایرج محمدی ، محمد امین آگوشی ، احمد پولادخانی ، امیر طالب مرندی، حبیب ریگی، عبدالغنی گنگوزه ای، عبدالوهاب ریگی، نوید شجاعی، عبدالخالق شاهوزهی، حامد وکالت، عابد بم پوری، ناظر ملازهی، بشیراحمد حسین زهی، عمادالدین واضحی، هوشنگ شهلایی

The Essence and Necessity of Balochistan Liberation Charter - Part 2

The essence of the Baloch liberation charter is about recognising the agonizing fact that if the people of Balochistan do not regain their freedom and independence, they will meet an even graver prospect than that of the Native Americans and Australian Aborigines. Nobody came to save these peoples and no one will come to rescue the Baloch. Only people who live in Balochistan can bring self determination. So the centrepiece of the Balochistan liberation charter is self-reliance. Living under colonial control is degrading and socially incapacitating. Expecting salvation from the colonial establishments is ill-founded. Submission, be it out fear or ignorance, in this respect contain the seeds of self destruction. The ruling colonisers would only conspire against Baloch people and prosper at expense of their misery. Once Baloch believe in their own abilities and rights then they can and will get rid of the colonial bandits from their homeland. It is then that they can establish a modern, democratic and workable political system according to their own values, codes, culture, state of development and environment.

A liberation charter is an essential requirement of any subjugated nation. Without a lucid and progressive roadmap that can act as guardian of public interest – the liberation movements will probably fail. One note of caution that we need to remind ourselves here is that having a charter by itself, although is a necessary requirement, is not in itself sufficient for a successful liberation movement. Without a charter the liberation movement would clearly be in a much weaker position. At the heart of our movement must be the respect and commitment to democratic principles. No tiny group should control and lead our liberation movement. Our movement is one that embraces all of the Baloch nation and strives to win independence and freedom.

The call for a liberation charter became an indispensible necessity the very day that Balochistan was illegally occupied by the British imperial army in 1848. If Baloch people had the knowledge, the resources and capability of formulating a workable democratic political contract at the time then their liberation struggle would not have taken so long. A liberation charter cannot achieve its objectives unless it ascends from grassroots general public. In order to be effective and applicable it must be conceived, geminated, nurtured and grow within Baloch liberation movement. Embedded in a document of such nature should be a deep sense of realization of pain, anguish, humility, hunger, demand, desire, freedom and well-being of the Baloch people. Hence, as it stems out of the self-governing aspiration of the public then the Balochistan liberation charter in its essence is grounded in the very fabric of the experience of Baloch people under illegal occupation, their demands and their democratic rights.

An applicable charter adjudicates between conflicting claims and deeply held convictions. Hence, it belongs to every person who lives in Balochistan. It decodes the general rights and responsibilities of every one of us towards our people and homeland. In this way the charter would clearly draw a clear demarcation line between the present imposed political system and the political system that the Baloch wish to adopt after their independence. But the restoration of a free Balochistan is not a derivation of a progression of random chance. The determining prerequisite for such a mission to succeed is a clear and candid democratic vision. Freedom will prove untenable without this vision if not articulated in a form of a charter prior to the event of liberation. There is a necessary connection between termination of the colonial tyranny that values the rights of a few and a free Balochistan that respects the equal rights of every citizen under the law. This aim is not achievable without a thoughtful and workable enlightened roadmap.

It is among the cardinal rights of the Baloch nation to demand a clear liberation manifesto from their conscious political leadership. It should be a plan that would explicitly explain the objectives of the liberation in a transparent and accessible manner. That means making political leadership accountable for their plans, objectives and actions before and after the liberation. Wishful thinking without a national plan before and after the illegal occupation will not automatically bring national independence, democracy, justice and prosperity. It is the yearning of every person to break free from the yoke of subjugation but unless such desires, dreams and wishes are articulated in clear and workable manner they will never materialize.

Baloch people have always resisted colonial repression. But their resistance has neither been consistent nor with clear objectives. Both these shortcomings have immensely undermined the effectiveness of our freedom struggle and our eventual victory even though most political leadership and our masses have been genuine and upright about their intention. Many of them have tried their best with the given resources, conditions, and environment. Nonetheless, they have lacked a clear national liberation vision. If they did, the state of affairs would not be the same in Balochistan now. Without a well-defined charter that specifies our political ideals, our demands and actions the freedom movement then would sooner or later be channelled into a personality cult or a strict ideological doctrine. The rights and emancipation of a nation would be substituted with celebrity worships. There is an irreparable danger in forsaking the salvation of a nation in one person. The ground upon which a mass freedom movement flourish and bear fruits requires masses of voluntary grass-roots participation in the movement and the process of decision making. The long-term democratic rights of Baloch nation cannot be granted solely by any evangelistic individual or political party. For the movement to succeed it requires a well-defined social, legal, political, and economic contract.

Our national liberation movement has currently reached its most critical historical junction. Baloch masses are ready to liberate themselves while the colonial powers are inhaling their last toxic breath. Our movement has benefitted from a wealth of knowledge and experience from other liberation movements. At our disposal are unprecedented advances in information technology, communication and global media. For the first time in human history there are more democratic states and nations in the world than the dictatorial and totalitarian regimes. The political tide is at its highest level against the autocratic states and is also accelerating with astonishing speed.

To be continued .....

Dr Shahswar K is a Baloch political and Human Rights activist. He is Senior Lecturer in Economics at London Metropolitan University, UK. He is the author of "Money and its Origins"

http://balochwarna.com/index.php
<a href='http://balochwarna.com/features/articles.38/Nawab-Bugti-%E2%80%98Riding-the-camel-with-reins-in-my-hand%E2%80%99-lives-in-our-hearts.html'>Nawab Bugti: ‘Riding the camel with reins in my hand’ lives in our hearts</a>

Parent of alleged ‘bomber boys’ say police and Pakistani FC has tortured their children



Parents of 11 Baloch children arrested in a Police operation in Killi Khailli of Quetta staged a protest demonstration outside Quetta Press Club on Thursday (14 March 2013).

The relatives said, “Many of the children were abducted by the security forces and have been missing for several days, and the local Police Station had been informed about the abduction of the boys.”
The protesters were carrying placards inscribed with demands including ‘we want justice’ and ‘release innocent children’. They chanted slogans against the government.

An aged women, resident of Killi Geo, describing herself as grandmother of Amir Khan, who is also in police custody said, “Security personnel forcibly entered our house violating our sanctity and abducted my grandson Amir.”

She said that arresting innocent children was in fact a shameful act and providing security to the people is responsibility of the government, but contrary to it the government itself is committing crime against the citizens.

“My brother Muhammad Sabir, 16, student of class IX was asleep when security personnel raided our home and picked him up saying they would only interrogate him,” Abdullah said while holding the portrait of his brother


An open letter to Hamid Mir (Geo TV) by Dr. Allah Nazar.


dr allah nizar_hamid mir

Dear Hamid Mir,
I’m writing you this letter with the hope that perhaps the historians of the next century – standing in the witness box of history – will reveal the truth about the oppressed Baloch nation, hold the colonial powers and occupying rulers of the day accountable and examine the role and discourse of its advocates and intelligentsia. It should not be the case that today’s columnists and intellectuals are restrained by the fear of the ruler or its lust for conquest.
A century ago, British Lord B. Fell said, “We know and understand the history of Egypt far better than the Egyptians do.” Even one hundred and 25 years later these contemptuous words remain on the pages of history. Similarly, the President of Pakistan, Asif Ali Zardari, when in Gadhi Khuda Baksh said, “Baloch should learn politics from us.” His implication was that the Baloch are ignorant, illiterate and unfamiliar with statecraft–born to be slaves. There is only the gap of a century between the words of Lord B. Fell and President Zardari, but the subject and message is the same: the lesson of slavery.
Mr. Hamid Mir, you hold the leading position among contemporary intellectuals belonging to the colonial state’s electronic and print media. Many of the policies of the state are devised and executed with the counsel of your community. But knowledge and consciousness demand to be on the side of truth. Jean-Paul Sartre, who despite being French, supported the Algerian freedom movement against the colonial system with his pen and wrote a golden chapter of history. Like Sartre, Mr. Hamid Mir, you are an intellectual. Yet you not only support the inhumane, immoral and terrorizing conduct of the occupying state in Balochistan, you have also actively advised the state regarding how to eliminate the Baloch freedom fighters and how to perpetuate its occupation over Baloch land. With the intimidation of the younger brother of Shaheed Assad Baloch, Akhar Mengal, you would enable the state to conquer the strong fortress of Baloch by building a Trojan horse out of him. If Akhtar Mengal is intimidated and taken in by you, it would be a master stroke of your molding hand. With the threat of state terrorism, not only have you tried to intimidate him into submission, but you have become a bridge to encourage him to cut a deal with the secret agencies of the state.
You have never regarded the Baloch as a nation and freedom a right of every nation. Is it just to deprive a nation of its freedom through the use of intellectual ploys? Five hundred years ago Nicholas Machiavelli advised a prince that kings and rulers are not bound by any values and permanent morals. If that is just, then why is Machiavelli under critique? Kings and rulers are never incriminated because all court intellectuals are subservient to their respective masters. In order to maintain their stranglehold, they advise their masters and propagate their policies. The struggle of the oppressed is portrayed as wrong and the result of ignorance. Sometimes religion is also utilized to subdue the oppressed. At present the intelligentsia of the Pakistani occupier is doing the same to the Baloch and you are a participant in this oppression.

Mr. Mir Sahib, you claim to be the banner bearer of human rights. When Malala Yousufzai was attacked you were among the first to condemn this inhumane act. Although it is commendable, on December 25, 2012, when Pakistani occupying forces were showering fire and iron from their helicopter gunships at Tank of the Mashkay area, in which 18 innocent women, children and elderly men were killed–among them Bahti was 2 years old and Bibi Mahnaz, 70–all Pakistani intellectuals, including you, were silent.
Is this justice to a man of your intellect? Or is it beneficial to vicious rulers? You decide. Two years ago, Bibi Zamur Baloch and her daughter were martyred by Pakistani beasts in the streets of Karachi. Previously, Pakistani state agents abducted Zarina Marri, along with her infant child Murad, while she was on her way to school in Quetta. On January 21, 2013, in Besima of Kharan district, Pakistani forces, along with the local death squad, broke into a house and martyred a prominent Balochi and Brahvi poet, Qasim Baloch, along with his sister Rozina Baloch. Over such poignant, heart-rending incidents, not a single word comes out of the mouths of Pakistan intellectuals. Perhaps it is because these oppressed people are Baloch.
At present Baloch are fighting a war for their freedom and the blood of this freedom loving nation is cheap. The only way to do justice with their blood is to forget it altogether. Because forgetting is the only way to escape the wrath of the master.
Those are just a few examples among thousands of incidents, mutilated dead bodies of our martyrs and Baloch prisoners that I mentioned herein. Mir Sahib, nations never die. If it were so, then the Israeli nation would have not existed at all. Even after two thousand years of persecution they have their state, although their suppressive treatment of the Palestinians is condemnable. General Dyer is not alive anymore, but the British Prime Minister calls the Jalyanwala Bagh mishap shameful. And your Bangladeshi history is a recent example.
Mir Sahib, it may come to pass that the words of Zardari and Lord B. Fell and your silence will be deemed Machiavellian. Perhaps our great grandchildren, while reading the bitter facts of history after a century, will conclude that today’s enlightenment was not directed against oppression, but utilized to maintain oppression. In any case, it is now a chapter of history that Pakistan’s intellectuals have encouraged the occupying army to control Makuran and Bolan in order to successfully control Balochistan.
Regards,
Dr. Allah Nazar Baloch
March 15, 2013
Translated from Urdu by Archen Baloch
Source: Daily Tawar

دادگاه امام جمعه راسک و 12 متهم دیگر در زاهدان برگزار شد - به اتهام دست داشتن در قتل یک روحانی هوادار نظام


 

دبی - العربیه.نت فارسی

منابع محلی روز شنبه 16 – 3 – 2013 در گفتگو با العربیه اعلام کردند جلسه دادگاه مولوی فتحی محمد نقشبندی امام جمعه راسک و 11 تن از همراهان او هفته گذشته برگزار شد.
بر اساس این گزارش مسئولان قضایی یک روز پیش از برگزاری دادگاه از خانواده متهمان خواسته بودند که برای آنها وکیل معرفی کنند.
مولوی نقشبندی و دیگر بازداشت شدگان سال گذشته بازداشت شدند و در این مدت از حق برخورداری از وکیل محروم بودند.
منابع محلی می گویند که برخی از متهمان به دلیل نداشتن زمان کافی و امکانات مالی نتوانستند وکیل به دادگاه معرفی کنند.

همچنین وکلای مدافع متهمان قبل از تشکیل جلسه دادگاه اجازه ملاقات با موکلان خود را نیافتند و به آنها گفته شد که فقط می توانند پرونده های تنظیم شده از طرف اداره اطلاعات را مطالعه کنند و به دفاع از موکلان بپردازند.
مولوی فتحی محمد نقشبندی و همراهانش به قتل مولوی مصطفی جنگی زهی، از مولوی های طرفدار جمهوری اسلامی ایران متهم هستند اما بازداشت شدگان این اتهام را به شدت رد می کنند.
علیرغم اینکه این جلسه دادگاه علنی اعلام شده اما به هیچ کسی اجازه داده نشد وارد دادگاه شوند.

وکلای مدافع این روحانیون بلوچ به العربیه گفتند: موکلان آنها در دادگاه به جزئیات شکنجه هایی که علیه آنها بکار برده شده پرداخته و اعلام کرده اند که اعترافاتی که از بعضی از آنها در تلویزیون استانی هامون پخش شده، تحت شکنجه بوده و به آنها گفته شده اگر به آنچه که به شما گفته می شود اعتراف کنید، دیگر مورد شکنجه قرار نخواهید گرفت."

این وکیل که نخواست نامش فاش شود افزود:" متهم اصلی پرونده، مولوی فتحی محمد نقشبندی به دادگاه اعلام داشت که مولوی مصطفی جنگی زهی از نزدیکان و اقوام من است، هیچ دلیلی برای دشمنی ما وجود نداشت که من و دیگران در قتل او دست داشته باشیم."
وی افزود:" این اتهام واهی است و من احساس می کنم کسانی در نظام امنیتی کشور قصد دارند علمای اهل سنت را چه طرفدار حکومت و چه بی طرف به صورت فیزیکی حذف کنند."
دادگاه این فعالین مذهبی در زاهدان هنوز ادامه دارد، و چندی پیش تلویزیون دولتی هامون اعترافاتی از بعضی از این اشخاص پخش کرد و آنها در این اعترافات گفتند که از قطر کمک مالی دریافت کرده اند تا علمای وابسته به رژیم را به قتل برسانند.


در آخرین گزارش احمد شهید گزارشگر ویژه حقوق بشر برای ایران به سرکوب حقوق اقلیت های دینی اشاره شده است.
 

Mehran Baluch speaks at United Nations HR council

Geneva:  Mehran Baluch, Baloch Representative to the United Nations Human Rights Council, speaks at UN’s 22nd Session of HRC on 10 March 2013. Item 4 (General Debate) Human rights situations that require the Council’s attention.
Chinese delegation asks point of order and tries to justify China-Pakistan exploitation of Balochistan specially Gwardar Port